خواستم توی عنوان تایپیکم که مخاطبش تویی
بنویسم خدا جون ولی دیدم اونقد باهات صمیمی نیستم.
میگم چرا دل من هیچوقت آروم نمیگیره
منم..همون دختر بازیگوش سربه هوای ۱۰ یازده ساله که با توی مراسم های مدرسه دکلمه میخوند..
همون دانش اموز درسخون که کتابهای حفظی رو از کلمه ی اول تا آخر پشت سر هم حفظ بود..همون دختر خیالپرداز که فقط دوید و دوید ولی نرسید که نرسید.
همون دختر که بابا نداشت و مامانشم ازش گرفتی.
همون دختر که بهش فرصت ندادی خوبیای مادرشو جبران کنه و حالا عذاب وجدان رهاش نمیکنه...
خدا جان نگاه کن.من الان مامان دوتا دخترم.
دوس داشتم سر کار باشم ولی نیستم..از اینهمه تنهایی و کار کردن شوهرم خسته شدم از اینهمه نارضایتی به ستوه اومدم..
چرا هی دور خودم میچرخم.چرا همه چیم به هم گره خورده.چرا زندگیمو دوس ندارم..چرا باید اینجوری بشه.
خدا جان صدامو میشنوی؟