عزیزدل.من نمیدونم چند سالته..
من پدرم خیلی افکارش متفاوت بود نسبت به بقیه. از سن کم کلا محدودیت نداشتم.از ۱۵،۱۶ سالگی هم بابام بهم میگفت خودت باید گلیمتو از آب بکشی بیرون.. تجربه کنی هرکاری میخوای انجام بدی ولی با من صادق و روراست باشی.. میگفت من بابات نیستم من رفیقتم . میخوای با هرکی بگردی به من بگو.. میخوای هر کاری کنی من مانعت نمیشم.. این باعث میشد پشتم گرم باشه و بقیه وقتی میدیدن روابط منو با پدرم،ناخودآگاه میفهمیدن که نمیتونن ضربه بزنن..
۱۷ سالم بود تو دانشگاه با همسرم آشنا شدم.. دو سه ماه بعد از آشنایی اومد خواستگاری.. بابام باهاش موافق بود. ولی گفت سن دخترم کمه. صبر میکنی تا سنش بیشتر شه الان وقت ازدواجش نیست.. تا اون موقع میتونید با هم باشید ولی حرف ازدواج نه..
چهار سال ما با هم بودیم.. دوست پسرم بود عشقم بود،میومد خونمون کلی با بابام رفیق بود.. من هفته هفته باهاش مسافرت میرفتم چون مورد اعتماد خانوادم بود... حالا اینارو گفتم و سرتو درد آوردم تا بهت بگم که شرایط خانوادگی و طرز تربیت و مدل زندگی آدما، خیلییی موثره در یادگیری روابط اجتماعی.. اگر تجربه کنی، طبعا صد در صد ، یاد میگیری.. اولین اصل یادگیری و پیروز شدن، تجریه کسب کردنه.. بدون تجربه و یادگیری،نمیتونی مهارت بدست بیاری..
خودت مقایسه کن کسایی که توو جامعه میچرخن و روابط اجتماعی گسترده دارن، با کسایی که صبح تا شب توو خونه و نهایت با خانواده درجه یک ارتباط دارن... کدوم یکی مهارت اجتماعیشون بیشتره؟ با یک نگاه میفهمن طرف چه کارس.... تجربه و روابط گسترده خیلی موثره...