سنم کم بود ازدواج کردم ک اونم خودم نمیخواستم با کلی گریه و دعوا و ب اجبار خونوادم الان ۸ ساله زندگی میکنیم باهم از همون اول ک کنار خونوادش بود خونمون کلی دخالت میکردن شوهرمم هیچ موقع هیچی نمیگفت بهشون قبل بچه داشتن ی سه سال ب هر بهونه ای میرفتم خونه بابام ک نمیخوامش اونام میگفتن بخوایی جدا بشی خونه ما نیا و دوباره منو میبردن میزاشتن خونمون بعدم خونه ما دو طبقه بود مامانش با ی بهونه اومد نشست طبقه پایین ما رفتیم بالا چقدرم بحث دعوا فایده نداشت دخالتا بیشتر شد تو همه چی میگم دخالت یعنی تا اینکه چرا میخوابمم گیر میدادن شوهرمم ک بخاطر کارش هیچوقت خونه نیس با باباش کار میکنه و داداشش البته دوساله داداشش ازدواج کرده خونمون و تو ی دعوا جدا کردیم از وقتیم داداشش ازدواج کرده ک سرباز بوده اصلا سرکار نبوده اینم برا پول دادن ب اونا خوب زرنگه دعوا شده بود داداشش گفته بود من نبودم و پول ب من نمیدید اینم گفته خب منم نمیخوام همه داده ب باباش کلا وضعمون تو این چندسال همینه کار کنه واسه همونا لباس خریدن برا من و بیرون بردن و خرج کردن یا پول تو جیبی دادن ک هیچی اصلا نیست همش سرکار بره بیاد بخوابه ن محبتی رابطه جنسیمون ک داغون داغون نمیتونم راجبش بگم بخوام برم باشگاه یا جایی نمیزاره هم با بچه ام تو خونه همش تنها فقط همین ی خرج خونه میاره کلی هم منت میزاره ک خرجم و میده این یعنی دیگ تموم وضیفه اش یچی بخوام بخرم ک قهر میکنه یا زورش میاد بگم پول تو جیبی بده میگه بدهکارم و کلی حرف میگه سر هرچی میگه ناراحتی برو خونه بابات سر همون خرید خونم کلی بحث میکردیم دوبار بردمش مشاوره نه ک نداشته باشه ن حقشو میگیره و هرچی داره سرکارش خرج میکنه
دیگ خسته شدم فقط همینجوری عمرمو دارم هدر میدم خیلیا باهاش حرف زدن فرقی نمیکنه تنها چیز خوبی ک داره اینه رفیق باز معتاد نیس همش سرکارم میادم خوابه بعضی وقتا میگم جهنم تو خونه تنهام آرامش دارم بعدم میگم این زندگی نیس ک خیلی چیزا رو نگفتم دیگ هم نمیشه هم طولانی شد