خواهر و برادرم ۳۳ و ۲۷ هستند و هرکدوم به هیچ جایی نرسیدیم که تازه اون دو تا بدتر ازدواج کردند و بدبخت ترمون کردند حالا کار ندارم به اینا خواهرم باز افتاده حال بود و هست بحث نمیکنه و بی چشم و رو نیست ولی برادرم بی چشم رو به تمام معنا هست با سن ۲۷ سال یه سرکار نرفته یه پول در نیاورده فقط تو خونه خورده و خوابیده و بی چشم رو هست سر بابام عربده میکشه مامانم توهین میکنه و منو و خواهرم هم که با خاکستر یکسان میکنه
مثلا من از سال ۱۹ یا ۲۰ سالگی لگن و کمر م آسیب دید و همینطور معده م نمیتونم فعالیت کنم و فقط چاق دارم میشم دکتر رفتم ببینم میتونم فعالیت بکنم یا نه
بعد از اون ور مسخره میکنه
خیلی بدم اومد دلم شکست ولی نمیخوام نفرین کنم میخوام موفق بشه برسه به جایی تا خوشحال بشم همگیمون بدلخت نیستیم ولی چرا اینجوریه
اون یه مسخره کردنش
این دومی که میگه هیچ گوه ی نیستی بهم
یا دعوا مون که میشه فقط بهم میگه ج ن.د.ه و ...
دوست دارم نفرین نکنم دلم نشکنه نمیزاره
ولی چیکار کنم میگم کاشکی مامان بابام آدمش میکردند ولی پسری هستند شوید البته پدرم که مثل مردا نیست مرد بودن رو بلد نیست مامانم تصمیم میگیره براش