سلام بچه ها
داستان زندگیمو توتاپیکا اولم نوشتم دوس داشتین بخونین
فق بدونین ک قبلا نامزد بودمو اینا
الان ازدواج کردم یساله
اونم ازدواج کرده و عشقمون دوطرفه بود ازطرف من یکم کمتر بعد اون عاشقم شد شدیددددو من دیگ نه
امروز مراسم داشتیم بعد پنج سال دیدمش
من همسرمو خیلی دوس دارم خیلییییی
بعد حواسم بود ک از دور هی نگام میکنه اومدن نزدیکتر مردا بیشتر ضایع بود نگا کردنش
جوری ک همسایمون اومد گف واییی ببینششش😐😐😐خلاصه مراسم تشیع تموم رفتیم زینبیه دیدم ی خانم اومد پیشم همسن خودم گف شما فلانی گفتمش اره گف من زن نامزد سابقتم منو بگو کفتم غریبس واینا خوش امد گفتمش بعد گفتمش برا معرفی میگفتید زن فلانیم اسمشو میگفتی میشناختم بعد دراومد گف میدونم از نگاهاتون همه چیو میشد خوند😳😳😳😳😳کلا حرفش ب حرفم ریط نداشتا فق میخاس زهرشو بریزه من شخصیتم تنده ولی مراسم اشنابود یجورابی صاحب عذا بودیم گفتم لغنت ب شیطون بعد