سلام خانما مادرشوهرم دیشب زنگ زد ک شما شیشه اضافی دارین؟ترشی درست کردم شیشه هام کمه منم گفتم آره چندتا هست و میذارم براتون گفت فردا باباجون میخواد بره پیاده روی میاد میگیره(چندتا کوچه فاصله داریم.)خلاصه پدرشوهرم امروز نیومد من شب ک شوهرم اومد گفتم میبری گفت خسته هستم فردا میبرم دیگه گفتم نه شاید لازمشون بشه خودم میبرم.دخترم ۵ماهشه دیگه اونم همرام بردم پسرم موند پیش باباش.
برادرشوهرم ۱هفتست نامزدی کرده نامزدش تا حالا واسه وعده غذایی نیومده بود خونه مادرشوهرم.مادرشوهرم اینا هر وقت مهمون داشته باشن مارو هم دعوت میکنن ولی امشب چیزی نگفته بودن ک جاریم هست منم شیشه ها رو برداشتم بردم خلاصه مادرشوهرمم خیلی خوشحال شد گفت زنگ بزن بقیه هم بیان گفتم اونا دارن شام میخورن دیگه هی مادرشوهرم انقد اصرار کرد ک موندم.خیلی هم تدارک دیده بودن.ولی بعدش خیلی حس بدی گرفتم گفتم کاش قبول نکرده بودم شام بمونم بی دعوت.😕خودمو سبک کردم