سلام بچه ها من خیلی حالم بده ...
من دو سال پیش یه پسر اومد خواستگاریم خیلی خودم راضی بودم خانواده ام نه ...!
منم گفتم مخالفم برا افکار قدیمی شما باید حق انتخاب با خودم باشه ..
خلاصه به هر دری زدم خانواده ام راضی کردم عقد کردیم
بعد از یک سال بابام بیمار شد همش ب من غر میزد که تقصیر توعه که من مریض شدم ...
از بس تو و اون پسره ( نامزدم ) نحس هستید
نحسی شما منو گرفته و. در صورتی که عمه ام پدر بزرگم و مادر بزرگمم و...
خیلیها هم از اون بیماری های بد داشتن
خلاصه پدرم عمرش به دنیا نبود 🖤😔
الان چند وقته خواب میبینم همش از منو نامزدم ناراحته میگم شاید چون من با این پسره هستم
خواستم ببینم باید چیکار کنم ؟
جدا بشم ازش ؟