شوهرم خیلی اهل رفت وآمد بافامیلاشه البته قطع ارتباط بود دوسالیه که آشتی کردن عین ندیدها چسبیده بهشون باخونوادشم همینطوره رسما دارم اذیت میشم
تامیگم بریم بیرون مارومیبره خونه اقاش یااینکه ما وخونه اقاش ومیبره خونه فامیلاشون
انتظار داره هر روز بریم خونه اقاش
خسته شدم دیگه حالت تهوع گرفتم
نه تفریحی نه چیزی فوقش یه دور الکی ربع ساعته توشهر میزنه ومارو میبره خونه پدرش یا خونه اقام
امشب خواست بره دیدن داییش که دستش شکسته رفت و اخرشب برگشت دیگه دیونه شدم اومد بهش توپیدم گفت چخبرررته همش یا بافامیل درحال رفت وآمدی یا خونه اقات ومن بگم بریم بیرون میگی خستم پس چطور برا فامیلات خسته نیستی گفت میخوای منعم کنی از خونه اقام وخواهرام گفتم برو کی جلوتو گرفته ولی منو باخودت بزور نکشون گفت باشه بهشون زنگ میزنم ومیگم که اگ تنها اومدم سراغشو نگیرید نمیخواد باتون رفت وامدکنه گفتم اره دیگه خاله زنکی و دوبهم زن بگو زنگ بزن وبگو واسم مهم نیست من منظورم اینه تعادل وحفظ کن اینهمه چسبیدی به خونه اقات خب زن نمیگرفتی الانم میخوای برو ۲ هفته بمون خونشون تا سیر شی ازشون بعد بیا گفت اصلا گوش نمیدم چی داری میگی بهش گفتم بفهم ما نیاز به گردش و تفریح داریم نه رفتن خونه کسی گفت کارم سنگینه گفتم پس چطور میری خونه فامیلات گفت امشب کار واجب بوده گفتم توهمیشه اینطوری
اونم گفت داری اعصابمو خورد میکنی الان میزنم همه چیو میشکونم گفتم هرکاری میخوای کن منو نمیترسونی ولی بچتو روانی و دیونه میکنی از ترس
اونم با یه لحن بدی گفت منو زور نکن به چیزی با زورچیزی نمیشه نخوام ببرمت وخسته باشم نمیبرم
گفتم تو همش میگی خستم اخه کی خسته نبودی که بگم اره واقعا اون هفته مارو برد بیرون این هفته خستس درکش کنم همش میگی خستم وخستگیات واسه منه
بایه لحن بدی گفت این هفته میبرمتون بیرون گفت نیازی نیست فقط لطفا بچه ننه نباش و رفتم
البته یطور امشب دلم گرفته بود که حرفامو باگریه بهش میزدم ودیدم بحث باهاش فایده نداره و اونم خوابش میومد چرت وپرت میگفت بلندشم رفتم ولی نمیدونم چطور رفتارکنم که تعادل برقرار کنه با رابطه خونوادش و اینکه بفهمه زن وبچه نیاز به تفریح داره؟