شوهرم خیلی وحشی کتک میزنه فحاشی تنبل خستم کرده هر چیزی دخالت میکنه فضول بی ادب بی حیا بیشعور خیلی باهاش میسازم خیلی تهمت میزنه بهم چرا اینقدر من بدبختم امروز رفتیم املاکی برا خونش املاکی یه مرد پیر بود در اومد گفت خانومت شوهرم گفت آره گفت ماشالله
وای اومدیم خونه میگه تو باهاش دوست بودی میشناسیش چیکار کردی راستشو بگو اینقدر داد بیداد کردم که نگو بعد مادرم زنگ زد من سریع قطع کردم گفتم شوهرم چیزی نگه مامانم ناراحت شه اومده مثل خاله زنک ها همش میپرسه چی میگن چی شد گفت هیچی احوال پرسید بچه ها کلی فوش داد تهمت زد بابامو وخانواده نفرین کرد
میگه انشالله بابات تصادف کنه بمیره من خیلی بابا مو دوست دارم میدونه خیلی فوشش میده نفرین میکنه
کاش خدایی بود کاش
منم داد بیداد کردم خواست از خونه بندازم بیرون گفتم فردا میرم وسایلمو جمع کردم فردا صبح برم واقعا خسته شدم دیگه نمیکشم ولی میترسم باز برگردم نمیخوام پشیمون شم واقعا لعنت به بی کسی و بی پولی لعنت به این دنیا که اینقدر من بدبختم
بخدا ۱ ساله بیکار خودم خرج خونه رو میدم بابام پول میده بهم ولی بی شرف شده دشمن بابای من نمیدونم چی میخواد از جون بابای من من هیچکس ندارم فقط بابام و دارم خدایا نجاتم بده
من حسرت یه شوهر آروم دارم ۵ ساله آرامش ندارم خوشی ندیدم ای خدا کجایی چرا اینقدر بدبختم من
ازدواج دووم همش میترسم کوتاه میام ولی بریدم آبروم رفته همه جا خدا نجاتم بده شدم یه زن روانی افسرده بیمار