۴۳روزه از پیشمون رفته
از دانشگاه ک میومدم وقتی جلو در میدیم کفشاشو خوشحال میشدم ک خونمونه
امروز ک اومدم خونه کفشاش جلو در بود ی لحظه فک کردم خونست خوشحال شدم وقتی یادم اومد رفته دنیا رو سرم اوار شد 😭
بعضی وقتا زیاد بام حرف میزد یا میومد میگفت واسم سوزن نخ کن کلافه میشدم
کااااش یبار دیگه میومد صدام میزد
کاش قدرشو میدونستم
کاش نمیرفتی مامان بزرگ😭💔