تو شهر غریب هستم و دوست و آشنایی ندارم .من سال هاست تو غربتم اما هیچ وقت مثل این روزا غربت رو درک نکردم .از وقتی بچه دار شدم خیلی تنهایی فشار میاره .از صبح تا شب باید کنار بچه باشم .بچه اذیت نمیکنه ها ولی باید کنارش باشم وگرنه گریه میکنه اینجوری هیچ یک از کارای مورد علاقه ام رو نمیتونم انجام بدم و حوصله ام سر میره و یا حتی به کارامم درست و حسابی نمیرسم
تنها همسرم بود اونم از وقتی بچه اومده دیگه عملا خیلی کم میتونیم حتی باهم صحبت کنیم یا بیرون بریم یا اون بچه رو گرفته من به کارام میرسم یا خودم مشغول بچه ام.خیلی دوست داشتم مادرم نزدیک بود حداقل هفته ای یه روز میرفتم خونه اش .با بچه بیرون رفتن هم سخته تو کوچه و پارک و خیابون سرما میخوره سریع . نمیدونم چرا اینجا نوشتم اینارو