2777
2789
عنوان

فقط کسایی که رمان میخونن بیان

| مشاهده متن کامل بحث + 1843 بازدید | 76 پست

🍃🌸





من خوب میشناختمش خوب میدونستم اون تا چه اندازه مهربون و دل رحمه ...

اما خودم رو هم گول میزدم ...از پشت میز بلند میشدم و گفتم  روز پر برکتی بود ...

کیف کردم..

امیر هم برام دست زد و گفت : ما هم کیف کردیم ...

تو دلم اشوب تلخی بود ...

تو دلم غوغای بدی بود ...

تو ایینه به خودم نگاه کردم ...اون روز عالی شده بودم اون روز میدرخشیدم ...اون روز روز ارزوی من بود ...

اما در اصل اون روز شد روز فرو ریختن من .روز نابودی من ...

روزی که شکستم ...

اون شام پیروزی نبود اون شام باخت من بود.

شام تموم شدن من ‌..

نگهبانی اومده بود ...

اقا لطفی کلیدهارو ازم تحویل گرفت ...

رو بهم گفت : امین خان خودش نیست ؟

_ نخیر نیستن ...

_ باشه دخترم ...




#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸




- ممنون ...حوصله نداشتم و راهی خونه شدیم ...ناهید همش از اون روز میگفت و من فقط گوش میدادم ...من فقط گوش میدادم ...

عزیز خواب بود و منم بی صدا خوابیدم ...

چه خواب تلخی چه کابوس سختی ...

عزیز برام چای میریخت و گفت:اولین روزته بسم الله بگو بعد بشین پشت کارت ...

_ چشم ...

_ قیافه ات چرا در همه؟

عزیز زود  متوجه حال من میشد ...

_ خسته شدم عزیز دیروز خیلی خسته شدم ...

_ بجاش موفق میشی ...

_ بله .قرار دادهام خوبن ...

برای شروع خیلی هم زیادن ...

_ توکل بخدا کمک خواستی خبرم کن ..

بلند میشدم گونه اش رو بوسیدم و گفتم: چشم ...چشم ...

دستی به صورتم کشید و بدرقه ام کرد..

ناهید هم اماده بود ...اون همکار  من شده بود و قرار بود اونجا کار کنه کنارم ...

بالاخره به یجا کار کردن رضایت داده بود ..

به اینکه پـ...ـول حلال در بیاره ...

اقا لطفی همه جارو اب پاچی کرده بود و لـ..ـذت بردم از تمیزی حیاط ...




#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

🍃🌸





صبح بخیر گفت و رفتم داخل ..

گلی که امین برام اورده بود روی میز بود این گل منو یاد اون مینداخت ...

لبخند تلخی زدم و گفتم : تا این اندازه بی معرفت بودی ؟

یا من خیلی جلو جلو رفته بودم ؟

نمیدونستم واقعا چطوره ..

کارگرااومده بودن.اونا همه اشنا بودن با خودم.

اولین برش کت و شلوار روخودم زدم ...

تمام توانمو جمع کردم ...

اونطوری خیلی زود از پا در میومدم ...

اون فکر و خیال داشت دیوانه ام میکرد ...

اون کابوس فقط برای من بود ..

من رو چه حسابی اون طور دلباخته اون شده بودم مگه بهم ابراز علاقه کرده بود ؟

مگه بهم حرفی زده بود ؟

من تمام محبت هاشو بد برداشت کرده بودم حتما.

برش هارو خودم باید میزدم و اونا میدوختن ...بندی برش زدن اولش یکم سخت بود ...

اما من با یه متد قدیمی اموزش دیده بودم با روش عزیز ...

با یه روش خونگی اما حساب شده و درست ...





#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸




با یه روش خونگی اما حساب شده و درست ...

تا ظهر طول کشید و حمیرا خانم اون روز اومده بود کمکم ...

اون میتونست مثل خودم باشه و با هم کار رو پیش میبردیم ...

بجه ها برای خودشون ناهار اورده بودن گرم میکردن و منکه چیزی نبرده بودم‌...

ناهید شیرینی میخورد و گفت : این همه شیرینی اوردن برات ...

_ زحمت کشیدن ...

مشتـ..ـری میومد و باید برای مزون لباس میدوختیم به اون راحتی ها هم نبود ...

حمیرا خانم کمک میکرد و با هم یکم طراحی کردیم و برش زدیم رو الگو تا ببره مغازه اونجا بدوزن برام ...

اون با الگو کشی بلد بود و منم یاد گرفته بودم ازش اما خودم همینطوری میبریدم ...و واقعا ازصدتا الگو ام کار من درست تر بود ...

میدونستم تا اون کت و شلوار وارد بازار نشه درست و حسابی شناخته نمیشیم ..

ما تولیدی و مزون داشتیم و این خیلی خوب بود ...

مشتـ.ـری تک و تک میومدن ...

باید نمونه کار میزدیم ..‌کاتالوگ اماده میکردیم ...هنوز اول راه بودم اما تمام ذوقم رو خـ.ـفه کرد امین ..

تمام هیجانم رو نابود کرده بود امین ...





#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸





چهار ساعت پشت میز بودم و روی اون برگه ها درونمو تخلیه میکردم ...

باور کردنی نبود واقعا سخت بود ...

ا../هی بلند کشیدم و سرم رو بلند کردم‌...

تو چهار چوب درب ایستاده بود ‌...

درب راپله رو میبستیم و درب سالن باز بود ...

تا هم صدای بالا رو بتونم بشنوم هم دلبازتر بود ...

متوجه اومدنش نشده بودم‌..

تکیه به چهارچوب خیره بود به من ...

اخمی کردم ...

سیـ..ـنه ام سنگین میشد برای فـ..ـحش دادن بهش ..

برای اینکه چرا زودتر نگفته بود ..

اما اون مقصر نبود ...

من مقصر همه چیز بودم ...

به احترامش سرپا شدم ...من رو توهم اون برداشته بود ...

سلام که کردم گفت : خیلی وقته دارم نگاهت میکنم چه جدی طراحی میکردی ...

تعارف کردم و نشست ...با خودش یه پوشه اورده بود ..



#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸






اشاره کرد روبروش، روی صندلی های چرم روبروی میزم نشستم ...

برگه هارو روبروم روی میز چید و گفت : چطور پیش میره روز اول کاری ؟

_ خوبه ...من عادت دارم...

چقدر خودشو خـ.ـونسرد جلوه میداد انگار نه انگار من بوسیدمش واون نامزد داره ..

انگار نه انگار پیشم د..//رد و دل کرده بود از نخواستن اذر ...

به خودمو تلنگر زدم که بسته و به خودت بیا.بیش از این خودتو اویز و سبک نشون  نده ...

به برگه ها اشاره کرد:

_ عمر دست خداست ...اما نمیخوام اگه اتفاقی افتاد یوقت شما هم تحت تاثیر قرار بگیری ...

این برگه قرار داد و اجاره نامه اینجاست برای پنج سال ...

من این برگه رو فقط و فقط برای اینکه اگه نبودم اوردم که تا جای پاتو محکم میکنی کسی نتونه جلوتو بگیره ...

مبـ.ـلغی هم که قید کردم به عنوان پـ..ـول رهن شما چیزی ندادی و من برای اطمینان نوشتم ...

زیر این قید شده تمام اسباب اینجا و پارچه و لباس و همه چیز برای شماست ...





#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸







امین میگفت و من خیره بودم به اون برگه ها ...

_ اینا برای اطمینان ...

بالاخره بعد من دست وارث میوفته ...

برگه بعدی در مورد شراکت ماست که از سـ.ود ماهیانه کسر شده از هـ..ـزینه ها ...سـ..ود خالص منظورم...

هفتاد درصد شما و سی درصدبرای منه ...

چون تمام زحمات با خودتون ...

من بیشتر سهم رو به شما دادم ...

من نه تو حساب و کتاب دخالت میکنم نه کاری دارم .

میدونم و باور دارمت که با وجدان هستی ...

بهم نگاه نمیکردیم ...اما له له میزدم برای دیدن صورتش ...

اروم گفتم : حقوق اقا لطفی چقدره ؟

_ اون جدای همه ایناست روی ملک منه اون کارگر منه با شما طرف حساب نیست ...

شماحقوق کارگراتون رو خودتون تعیین کن ...

انشالله کار رونق بگیره همه رو بیمه میکنیم‌...

_ خیلی خوبه ...




#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸







_ اگه کمک لازم داری حسابدار بگیریم ؟

سرمو بالا گرفتم...

به پشتی اون صندلی تکیه دادم و خیره بهش گفتم: فکر میکنید نمیتونم از عهده اش بر بیام ؟

سرشو بالا گرفت ...

_ نه ...همچبن فکری میکردم خودم اینجا بودم ...

خیالم از اینجا راحته ...

_ برای همینه نمیومدین اینجا ؟

میخواستم خودش بگه که چون نامزد کرده نمیومد ...

اما نگفت و برگه هارو به سمتم هل داد و گفت: امضا میکنید؟

امضا زدم و اثر انگشت و اون قرار داد بینمون بسته شد ...

به رگال خالی نگاه میکرد ..

_ همه میپسندن سلیقه شما رو ...خاص و قشنگه ...

خواستم براش چای بریزم که گفت : زحمت نکش ...میخوام برم ...

از رفتن که میگفت جیگرم خـ..ـون میشد ...اون دیگه مجرد نبود و من نمیتونستم حتی نگاهش کنم ...

نمیتونستم با خودم کنار بیام ...




#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸







وقتی از رفتن میگفت جیگرم رو میسـ..ـوزوند ...

اون باید میرفت اون متعهد بود به کسی ...

اون نامزد داشت ...

با عمد پامو روی هم انداختم و گفتم : نگفته بودین ؟

نگاهم میکرد میدونست از چی صحبت میکنم ..اما بروز نمیداد ...

- در مورد چی ؟

_ نامزدیتون ؟ مسائل خصوصی و کاری رو نباید دخیل کرد حق دارین ...

تبریک میگم‌...

انتخاب خوبی بود ...

با کنایه صحبت میکردم ...

چون داشتم اتـ...ـیش میگرفتم ...چون داشتم نابود میشدم ...

اون برازنده شماست ...

به پای هم پیر بشین ...

فقط خیره بود بهم و ساکت موند ...ترجیح داد چیزی نگه ...

چای اوردم و تعارف کردم شیرینی روی میز بود ...

میل نداشت و چیزی نخورد ...

بلند شد و گفت : اگه مشکلی بود خبرم کن ..

_ لطف کردین ...

یهو از جیبش گوشیش رو در اورد و بین عکسها گفت : راستی ببینید این چطوره برای اون دیوار که خالیه همش اینه کاری بشه .جلو رفتم عکس رو نگاه کردم و گفتم : خوبه عالی میشه ...





#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸








_ باهاشون هماهنگ میکنم گفتن اصلا ریخت و پاش نوتره ..

_ باشه ...

لبخندی به روش زدم ...

جلو چشم هام خیره تو چشم هام بود و گفت : اما ساده تر بودنت از اون رنگ و لعاب قشتگتره ...

اینطوری بیشتر به چشم میای ...

واکنشی نداشتم ...

دوباره همون مغازه داره اومده بود ...سالاری ...

با درب راپله که زد ...

نگاه کردم ..

داخل اومد و گفت: سلام وقت دارین ؟. امین برگه هاشو جمع میکرد و اروم گفت : نه باهاش قرار داد میبندی نه چیری بهش میفـ..ـروشی ‌..

جدی رفت پشت میز من نشست ..

اونجا برای من بود ...

سالاری به داخل نگاهی انداخت و گفت: مزاحم شدم .

با روی باز دعوتش کردم و گفتم : نه بفرمایید ...

_ اومدم برای سفارش ...

برای اون پیراهن سنگی های که داشتین و گفتنین تک رنگ هستن ...

تا خواستم چیزی بگم امین گفت: تا یک ماه اینده نمیتونیم سفارش قبول کنیم واقعا سرمون شلوغه ...

انشالله برای بعد عید ...

رو به من سالاری لبهاشو جمع کرد ..

_ ای بابا ...من با کلی ذوق و شوق اومدم ......




#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸






بی توجه به حرف های امین گفتم : اقای سالاری چند تا سفارش میخوای ؟

سالاری لبخند زد و گفت : تک رنگ‌باشه از سایز یک تا چهار .

پنج رنگ برام بدوزی ...

_ اونا فقط مناسب سایز های ظریفه ...اونا تمام کارهای دسته سنگ دوزی هاش ،

خودم هم سنگدوز دارم ..

ابروشو بالا داد:

_ مسلما کار پر فـ..ـروش و سخت پسندی میشه اما اگه خودتون بپوشین واقعا جذب مشـ...ـتری داره ...

بهتون میاد حتما ...

لبخند کمرنگی زدم ...میشد اون حرارت عصبانیت امین رو حس کرد:

اما توجه نکردم و گفتم : اگه سفارشتون قطعی قرار داد بنویسم بدن برای دوخت و برش ؟

_بله معلوم قطعی ...

به امید همکاری های بیشتر ...

پشت میز رفتم..امین با اخم نگاهم میکرد ...

از کشو برگه قرار داد در اوردم ...

روی میز که گذاشتم تا خودکار بردارم ...

دستشو پایین اورد و دستمومحکم چسـ..ـبید ...



#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸









مچ دستمو محکم تو دست گرفت و گفت : من مینویسم ...

سالاری اونسمت میز ایستاد و من به ناچار به اون حرکاتش گفتم و امین نوشت ...

برگه رو جلوی سالاری رسما هل داد و اون امضا زد و گفت: واریز کنم ؟

امین به کارت خوان اشاره کرد و سالاری بیعانه رو کشید ...

از رو صندلی بلند شد و کنارم که ایستاد جلو چشم اون دستشو پشـ..ـتم گذاشت و گفت:بسلامت ...

سالاری به دست امین نگاه میکرد و به من ...

از رفتار امین دلخور بودم اون نمیتونست اونطور با من رفتارکنه ...

سالاری بیرون که رفت با دلخوری گفت : چرا باهاش قرار داد بستی ؟

خیلی خودمو کنترل میکردم اما گفتم:تو حیطه کاری من دخالت نکن ...

_ این حیطه نیست مردک هیـ../ز با چشم هاش به سیـ...ـنه هات نگاه میکرد و میگفت پرو کن ...

اون پیراهن دکلته رو پرو کن اون ببینه یکبار دیگه بیاد اینجا قلم پاهاش رو شکستم ...

مهلت نداد من چیزی بگم حتی ...




#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸





امین مهلت نداد من چیزی بگم و همونطور که بیرون میرفت گفت:هر روز میام و میرم تا این جور ادم ها هـ.ـول برشون نداره ...

نمیدونستم به حال خودم یا اون بخندم یا گریه کنم.

نمیدونستم ...

اما حجم بالای کار واقعا مجال نمیداد به خودم فکر کنم من تازه کار بودم اما پر انرژی..روزهای سرد زمستون جلو میرفت و خبر و مژده از بهار میداد ...

تمام مانتوهای عیدانه ما رفته بود برای فـ..ـروش و استقبال میشد ازشون ...

سنگ دوز هامون یا تو خونه بودن یا تو کارگاه بالا  کار میکردن و کار سالاری هم جلو میرفت ...

حتی به مغازه هم سر نزده بودم ...

درست اسفند بود ...

یک ماه مثل برق و باد گذشته بود.

گاهی که امین میومد انقدر با عجله بود و میرفت که انگار نبود از اول ...

اما برای من هیاهویی بود تلخ ...

دعوت نامه که رسید دستم حسابی جا خوردم ...ارش برای تولد همسرش منم دعوت کرده بود و من برای خانمش پیراهن تولدشو طراحی کرده بودم و لباس همرنگ برای خود ارش ...

برای تشکر منم دعوت کرده بودن ...

دلم نمیخواست اونجا برم و اذر رو ببینم اما ساناز زن ارش خیلی اصرار کرد ...

من سود چشم گیری از سفارش اون داشتم ...

اون برام قرار داد هم گرفته بود ...




#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸





اون برام قرار داد هم گرفته بود ...

شاید اصلا امین خبر نداشت من هم دعوتم ...

برعکس همیشه که کت و شلوار میپسندیدم ....یه پیراهن ماکسی براق مشکی کاملا پوشیده و استین دار ...

تنم کردم.

اونشب خیلی ها به لباس تـ.ـن من دقت میکردن.

ناهید ایده میداد و موهام رو بالای سرم بست و پشـ.ـتم ریخت.

پیش از همه اون اکلیل های توی پارچه ام برق میزد و به چشم میومد.

میدونستم امین اونجاست.میدونستم اما رفتم.

من از اون خودمو دور میکردم چون با دیدنش اشوب به پا میشد تو قلبم.

پالتوم رو تحویل دادم و داخل رفتم.

اخرین و اولین باری که مهمونی رفته بودم یجای خیلی عجیب بود همون شبی که امیر تشنج کرده بود.

اما اون مهمونی چقدر با اون قبلی متفاوت بود.

چشم چرخوندم خبری از امین نبود.

با اینکه دلم نمیخواست اما میخواستم بیاد و ببینمش.دلتنگی خیلی سخته خیلی.

ارش و ساناز خیلی با روی باز ازم خوش امد گویی کردن

لباسش محشر بود و همه میگفتن و اون با افتخار منو نشون میداد .




#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸




بین اون موزیک و اون شلوغی من نشسته بودم‌...

به دلبری های سانار برای ارش نگاه میکردم‌.

بالاخره پیداش شده بود ...ارش وقتی اونطوری برای استقبالش رفت ...

تنها اومده ...خودش تنها بود ...

با تعجب نگاه کردم همه همراه داشتن چرا اذر رو نیاورده بود ...اون چقدر مرموز بود ..

اون ندونستن ها بیشتر ازارم میداد ...

منو که از دور دید تو گوش ارش چیزی گفت و اومد سمتم ...

میخواستم بلند بشم اما تنگی پیراهن سختش کرده بود ...

ریز خندید و گفت : واقعا انقدر جذب واجب نیست ...

کنارم نشست و گفت : ممنونم زحمت نکش ...

_ سلام ...

ابروشو بالا داد ...

_ سلام ...

به پیراهنم نگاه میکرد ...

و ساکت بود ...

چیزی برای گفتن نداشتم و اون گفت: لباس ساناز خیلی قشنگه ...

چشم هامو بستم و باز کردم ...



#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز