🍃🌸
اون برام قرار داد هم گرفته بود ...
شاید اصلا امین خبر نداشت من هم دعوتم ...
برعکس همیشه که کت و شلوار میپسندیدم ....یه پیراهن ماکسی براق مشکی کاملا پوشیده و استین دار ...
تنم کردم.
اونشب خیلی ها به لباس تـ.ـن من دقت میکردن.
ناهید ایده میداد و موهام رو بالای سرم بست و پشـ.ـتم ریخت.
پیش از همه اون اکلیل های توی پارچه ام برق میزد و به چشم میومد.
میدونستم امین اونجاست.میدونستم اما رفتم.
من از اون خودمو دور میکردم چون با دیدنش اشوب به پا میشد تو قلبم.
پالتوم رو تحویل دادم و داخل رفتم.
اخرین و اولین باری که مهمونی رفته بودم یجای خیلی عجیب بود همون شبی که امیر تشنج کرده بود.
اما اون مهمونی چقدر با اون قبلی متفاوت بود.
چشم چرخوندم خبری از امین نبود.
با اینکه دلم نمیخواست اما میخواستم بیاد و ببینمش.دلتنگی خیلی سخته خیلی.
ارش و ساناز خیلی با روی باز ازم خوش امد گویی کردن
لباسش محشر بود و همه میگفتن و اون با افتخار منو نشون میداد .