2777
2789
عنوان

فقط کسایی که رمان میخونن بیان

| مشاهده متن کامل بحث + 1843 بازدید | 76 پست

🍃🌸



_ هیچی ...

_ پس چرا انقدر پریشون شدی ؟سکوت کرد و خیره موندم بهش ....

من اون روز خیلی خوشحال بودم ...عزیز و با مادر ناهید داشتن میومدن ...

اون لحظه از سر یه عشق بود ...

خودمو روی پنجه پا بالا کشیدم و اروم لـ.ـبهامو روی لپ پر از ریش امین گذاشتم..

اون بـ.ـوسه به پوستش نمیرسید اما تمام عشق من بهش بود ...

با خجالت حتی نایستادم نگاهش کنم و با عجله رفتم پایین ....

عزیز رسیده بود ...کمکش کردم اومد داخل روی مبل نشست ...چادر مشکی گل دارش روی سرش بود و روسری ساتنش رو کلیپس زده بود.

عزیز خیلی به سر و وضعش میرسید و از قدیم خوش پوش بود ...

نفس تازه کرد و براش ابمیوه بردم و گفتم : عشقم خوش اومدی ...

یهو امین از پشـ..ـت سرم گفت : عشقتون ایشون هستن؟

عزیزمیخواست بلند بشه به احترامش اما امین مانع شد و کنارش نشست وگفت : صفا اوردین ...




#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸






عزیز با لبخندی نگاهش کرد ...

_ باور کردنی نیست امروز اینجا رو میبینم ...

گریه اش گرفته بود و چادرشو روی صورتش کشیدو گفت : دخترم لیاقت اینجا  و داره ‌..

اون یه گل.

از شما هم ممنونم ..

امین با محبت نگاهش میکرد ..خجالت میکشیدم نگاهش کنم و گفتم:عزیز گریه نکن ...دلخورم میکنی ...


عزیز اشک هاشو پاک کرد و گفت : این دختر استعدادش رو داره جنم داره میدونم موفق میشه ...

امیر با سلام گفت : روز افتتاحیه قرار داد بستیم میشه ابجی تشریف بیاری ...

به ناچار رفتم ..

باور کردنی نبود اما برای کت و شلوار تن خودم سفارش گرفتیم برای پنج رنگ ...

مشکی .سفید .طوسی .ابی .قرمز ...

شاید اون کمک مادرم بود ..

اون موقع زایـ..ـمان مـ...ـرده بود و حتما به بهشت رفته بود پس ...




#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

🍃🌸




شاید اون کمک مادرم بود ..

اون موقع زایـ..ـمان مـ...ـرده بود و حتما به بهشت رفته بود پس ...

از اونجا برام دعا میکرد اونجا برام دعای خیر میکرد ...

اون اولین قرار داد ما بود ...

اما پر برکت و پر از امید ...

حمیرا خانم و من قیمـ...ـت هارو هماهنگ کرده بودیم و قیمـ...ـت دادیم و یه قرار داد نوشته شد ...

باید تو بیست روز تحویل میدادیم تا برای عید بفـ‌..ـروش برسه ...

امین تمام مدت با عزیز بود و حتی نیومد از مبلغ و قرار داد سر در بیاره ...

ما یه قیـ...ـمت دادیم تا اونا تحفـیـ.ـف بگیرن اما تحفیـ...ـف نخواستن و برامون خیلی با سـ..ـود بود اون قرار داد ...

چه راحت پیش پرداخت رو چک نوشت و داد ...

دستهام میلـ..ـرزید و پشـ..ـتم مخفی کردم ...

ناهید اروم گفت : دختر اولین روز بود به اندازه شیش ماه خیاطی خودت در اوردی ؟

_ اره .....



#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸



اون قرار داد رو تموم کردیم ...

باور کردنی نبود ...حمیرا خانم جا خورد اما باید میومد برای کمک نمیتونستم یهو از پسش بر بیام و گفت: تو مغازه خودمون میدوزن و برام میاره ...

میخندیدم از اون روز ...

از اون بوسه..

از اون همه هیجان...

امین رفت تا برای عزیز خودش میوه بیاره ...

یسری فـ...ـروش هم داشتیم از لباسهای دوخت خودم که اورده بودیم ...

امیر و ناهید اونا رو حساب میکردن ...

چک رو به عزیز سپردم و گفتم : امین خان کجاست ؟

_ رفت برای من میوه بیاره ...به زحمت افتاد...

دنبـ‌..ـالش وارد راپله شدم ...

_ شما زحمت نکش من میبرم ..میوه میزاشتم تو پیش دستی و گفتم : روز پر برکتی بود برامون ...

سرمو که چرخوندم خیره بود به من ...رو لبهام و رژم کمرنگ‌روی ریش هاش مونده بود ...


#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸




کمرنگ‌روی ریش هاش مونده بود ...

پشت دست خودم زدم حتما عزیز دیده بود.

لبمو گزیدم و گفتم:خاک برسرم ...

نگران نگاهم کرد..

دستمو بالا بردم و روی ریشش کشیدم و گفتم : جای رژلبم مونده ...

اروم دستمو چـ..ـسبید ...

محکم چسـ.ـبیده بود ...ریشش تمیز شده بود اما دستم روش بود ....

اروم گفت : نکن ...اذیتم نکن ..

اخم کردم ..

_ این اذیت کردن نیست...

_ اون بوس پس چی بود ؟ از.ار دهنده نبود ؟

جا خوردم ...

ا.._-هی بلند کشید ورفت داخل ...

پشـ..ـت سرش میرفتم و خواستم بگم اون بوس برای تمام بودنت بود ...

جمله رو تو ذهنم اماده کرده بودم که یهو از پشتسرم اذر گفت:



👇👇👇

#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸



یهو از پشت سرم اذر گفت : سلام ...

با تعجب به پشت سرم چرخیدم توقع نداشتم اونم بیاد ...

یه شکلات خوری برنز خیلی شیک ویه جعبه شیرینی اورده بودن ...

زرین خانم به همه جا با روی باز نگاه کرد ..

جلو اومد و سلام کردم ...

خودشو جلو کشید گونه ام رو بوسید و گفت: عزیزم مبارکت باشه ...خبر خیلی خیلی خوبی بود ...

بسلامتی باشه برات ..

بلافاصله نگین دستمو فشـ.ـرد و چقدر خوشحال بودن...

اذر بهم لبخندی زد و از مقابلم که گذشت ناخواسته سرم رو خـ..ـم کردم نگاهش کردم ...

به امین رسید.

خودشو بالا کشید و گفت : عزیزم خیلی برازنده اته ...

گونه امین رو که بوسید انگار به قلب من خنـ..ـجر میزدن ...حس خفگی تو گلوم نشست ‌.

و پلک نمیزدم..

امین لبخند هم نمیزد و فقط نگاهش میکرد ...

خودشو لوس کرد و گفت:دیر کردیم ؟

امین با یه لبخند گفت: نه ...



#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸




امین با یه لبخند گفت: نه ...

از کنار اذر گذشت و به مادرش خوش امد میگفت ..

چطور متوجه اون حال عجیب من نبود ...

مادرش دستشو فشـ.ـرد و گفت:پر روزی باشه عزیزم...

_ تشکر ...برین پیش مادربزرگ دلارام بنشینین .

زرین خانم سر خـ.ـم کرد عزیزرو دید ...عزیز از اون خوش پوش تر و حتی با اون چادر دلنشین تر بود ....

زرین میرفت سمت عزیز و من خیره بودم به امین.

اذر دستشو دور بازوش اویز کرد و گفت : لباسهاتون چنده ؟

جدی باهاش صحبت میکرد و گفت : من دخالتی تو فـ..ـروش ندارم باید با خود دلارام صحبت کنی ...

اذر لبهاشو اویز کرد ...

_ یعنی باید پـ...ـول بدم ؟

_ بله من اینجا شریک هستم ...

دستشو از بین دست اذر بیرون کشید و رفت سمت دوست هاش که میخواستن برن .

خشکم زده بود ..وارفته بودم ...

اسمش ارش بود ...

رو به من گفت : خانم تشریف میارین؟




#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸





خودمو جمع و جور کردم و کنار ارش رفتم ..

امین کنار من رو به ارش بود و گفت : زحمت کشیدی عزیزم..

_ این حرف رو نزن ...

به بسته های خـ..ـریدش اشاره کرد ...

_ اگه سایزش نشد چیکار کنم ؟

لبخندی زدم و گفتم : خودشون رو بیارین ...

به امین  با چشم اشاره کرد ...

_ تبریک میگم ...

هم بابت اینجا هم بابت نامزدی خبر نداشتم‌

امین لبخند میزد ...

گوش هام درست میشنیدن ...نامزدی ؟

کدوم نامزدی از چی حرف میزدن ...

اب دهنم رو به ز.ور قورت دادم ...

دستمو فـ..ـشرد و رفتن ...

همونجا خشکم زد ..

امین حتی کلمه ای نخواست بگه ...خدایا نامزدی چی بود ؟

کم کم خلوت میشد و چقدر سفارش داشتیم از اون کت و شلوارم .

از پیراهن هام .




#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸





همه رو امیر بیعانه گرفته بود و فاکتور کرده بود..قیـ...ـمت تک فـ...ـروشی ما متفاوت بود.

روبروی عزیز روی مبل نشستم ...

اذر رو بهم گفت : همش کار خودته ؟

با سر بله گفتم .

به امین نگاه کرد و گفت : لباس عروس نمیدوزین ؟

لباس عروس...دلم میخواست همیشه خودم لباس عروس خودمو بدوزم و گفتم: چرا تو فکرش هستیم ...

_ پس انشالله اولیش برای من باشه ...

ناهید حواسش به ما بود ...

اون خیلی اونروز زحمت کشیده بود تمام روز سرپا بود ...

امیر نزدیک میشد و گفت : خوش اومدین..

چیزی برای شما نمونده همه رو فـ..ـروختیم.

زرین خانم با اخم گفت : مزون پسرم و برای من طاقچه بالا نزارین ...

امین خیلی جدی مینشست و گفت : مال من نیست مال دلارام ..

من فقط یه درصد کم از سـ.ودش رو سهیمم ...وگرنه برای اینجا هم اجاره نامه داره هم پـ..ـول رهن داده ...

اونا درست نبود ...




#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸




اونایی که امین میگفت درست نبود ...

اما میگفت تا کسی نتونه برای من رئیس بشه.

مادرش با تعجب پرسید ، واقعا پـ../ول پیش دادین ؟

امین جای من گفت:برای پنج سال ...

رهن کامل ...

بهم نگاه کرد پشت اون‌نگاها چی بود ...

داشتم خفه میشدم انگار هوا نبود اونجا ...

زرین خانم کت و شلوارم رو برانداز کرد و گفت:بهت میاد خیلی قشنگه‌...

_ ممنونم ...

انقدر سردبودم تو اون جملات که متوجه شدن ..

اذر فوتی کرد و گفت : امین جانم ؟

امین سرشو بالا گرفت نگاهش کرد ...

چشم هاشو ریز کرد.

_ امشب شام بریم بیرون ؟

_ نه اینجا خیلی کار دارم ...اخر شب میام ...

_ وای همش کار ..پس من میمونم کنارت ....

_ نمیشه ...

با مادرش اشاره کرد که برای رفتن اماده بشن.

زرین خانم رو به عزیز گفت: خیلی زحمت کشیدین و خیلی خیلی خوشحال شدم.ماشالله نوه اتون یه تیکه ستاره است ...




#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸





عزیز با محبت گفت : اون واقعا ستاره است.

بلند شدن و میخواستن برن ...

پاهام میلـ..ـرزید و به زو./ر سرپا شدم ...

تک تک روبوسی کردن و راهی شدن.امین جوری به اذر نگاه کرد که فقط دستشو فشـ.ـرد و رفت ..

اونا واقعیت اون روز بودن...اونا تلخی تمام من بود ..

اونا نامزد شده بودن ...مگه میشد نفهمید ...

دلیل نیومدن های امین اون بود ...

من چه خوش خیال بودم که اون منو دوست داره...من چه خوش خیال بودم که اون بهم علاقه داره...

رو به امیر گفت : کمک کنید مرتب کنیم ...

عزیز زیاد نشسته بود خسته بود ...

براش ماشین گرفتم و با فاطی خانم رفتن ...

همه دست به کار شدن ...

جمع و جور میکردیم خودمو با اون جاروی لعـ...ـنتی سرگرم کردم ..

داشتم میمـ...ـردم ..

روی مبل لم داده بود ...

نسکافه میخورد و شیرینی و انگار ارباب بود ...

جوری عصبانی بودم و کلافه که اون دسته مبل رو میفشـ.ـردم..





#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸






زمین رو جارو میزدم و یه تیکه لک رو هزار بار جارو کردم ..

داشتم سر اون سرامیک بی گناه حرصمو خالی میکردم ...

همه متوجه اون بهم ریختگی من بودن ...

امیر اروم  به ناهید گفت : خسته شده ؟

_ نه ...

_ پس از هیجان امروزه ...

دسته جارو زو تکون میدادم و انگار میخواستم اونجا رو سـ.ـوراخ کنم ...

یهو دست های امین روی دستهام نشست ...

تکون نخوردم.تند تند نفس میکشیدم و نفسم قطع و وصل میشد ...

اروم دستمو جدا کرد و اشاره کرد به امیر تا جارو رو ببره ...

نمیخواستم اون حلقه اشک رو توی چشم هام ببینه و پشـ.ـتمو بهش کردم و گفتم : خسته شدیم ...

بیشتر از ده تا جعبه شیرینی بود ..


همه رو تو یخچال گذاشتن ...از فردا کار شروع میشد و باید سفارش رو تکمیل میکردم نباید بدقول میشدم ...

اما مگه اعصابم اروم میگرفت ...

امیر و ناهید دور از چشم ما به بالا پناه برده بودن و اونجا عشق رو به رخ هم میکشیدن ...

ناهید بهم اشاره کرد حواسم به امین باشه بالا نره ....




#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸



ناهید بهم اشاره کرد حواسم به امین باشه بالا نره ....

چقدر اون دوتا بیخیال از غم دنیا بودن ..

روی نوک کفش هام وایستادم تا چوب درختی رو که بالای جا لباسی گذاشته بودن بردارم ...

اما دستم نمیرسید ...

کلافه هرچی انگشتمو کش دادم نمیرسید ...

دوباره سعی کردم و از پشت سرم دستشو بالا اورد ...

امین از پشـ..ـت سرم دستشو بالا اورد ...

بازوش کنار صورتم بود و چوب رختوی رو برمیداشت ...عطرش بهم میخورد و دلم رو چنـ..ـگ میزدن ..

من اون امین و  بوسیده بودم ...

من احمق اونو بوسیده بودم ...

چفدر حس بدی بود چقدر حس تلخی بود ...

اون چطور ساکت بود اون نامزد کرده بود بهش تبریک گفتن ...

روحیه شاد اذر رو مگه میشد دید و نفهمید ...

همونطور پشتم بود و اروم گفت: میخوای بری بیرون هوا بخور ی؟

اینجا مرتب شد ...

_ نه ...

_ من باید برم ...اگه کمکی نمیخوای ...

رد شدم به سمت میزم میرفتم و به درب اشاره کردم تا بره ...

پشت میز نشستم ...

فاکتورهاوجمع میزدم ...

سوییچ رو برمیداشت ...روبروی میزم ایستاده بود ‌...

سرمو بلند نکردم و گفت : روز قشنگی بود ...امروز رو هیچ وقت فراموش نمیکنم ...

سرمو حتی بلند نکردم اون اشک رو میدید تو چشم هام ...

بیرون که رفت ...

سرمو بالا گرفتم ...تمام صورتم خـ..ـیس بود ...




#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸







تمام صورتم از اشک خـ..ـیس بود و با گریه به خودم گفتم:یعنی چی ؟

نمیدونم چقدر اونجا گریه کردم و اروم شده بودم ...

دیگه هیچ چیزی برام اونجا قشنگ نبود ...

امیر پر انرژی اومد داخل و گفت:ابجی شام سفارش دادم...شما چی میخوری ؟

خیره بهش فقط نگاه میکردم ...

اون فکر میکرد از هیجان بالاست که اونطور خرفت شدم ...

و برای منم کباب کوبیده سفارش داد ...

ناهید دکمه لباسشو میبست و اومد داخل ...

_ امین خان رفت ؟

با سر گفتم اره ..


نفس راحتی کشید و گفت : اخیش خدارو شکر ...

روی میز نشست و گفت:وای دلی لطف کردم امروز عالی بود ...

اینطور پیش بره سر سال یه ماشین خارجی میخـ..ـری ...

امیر برام نسکافه اورد و گفت : بخورید سر حال میشی ...




#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

🍃🌸





امیر برام نسکافه اورد و گفت : بخورید سر حال میشی ...

تو صندلی فرو رفتم و گفتم :  امین و اذر نامزد شدن ؟

امیر مینشست و گفت : اوهوم ...

_ کی ؟

_ خیلی وقته ...یه بحثی شد بین مامان و داداشش و بعد نامزد کردن..

چونه ام میلـ.ـرزید و لبمو گزیدم تا متوجه نشن و گفتم: چه خوب ...داداشت چطور رضایت داد ؟

شونه هاشو بالا داد و گفت : نمیدونم ...والا منم تو شوک موندم ...

اما خوب اذر از خداشه ...

ناهید هـ..ـویی کشید ...

+بایدم از خداش باشه...داداش تو مرد ایده الی ...

برگه هارو مرتب کردم و خودمو گمراه کردم..

خودمو گول زدم و گفتم: همچینم نیست..

همون اذر میتونه باهاش کنار بیاد ...

اون یه قفس میسازه برای زنش ...

امیر نه غلیظی گفت : اتفاقا ابجی داداش من خیلی دل رحم ...

من میشناسمش ...

منم خوب میشناختمش میدونستم ...




#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز