🍃🌸
ناهید بهم اشاره کرد حواسم به امین باشه بالا نره ....
چقدر اون دوتا بیخیال از غم دنیا بودن ..
روی نوک کفش هام وایستادم تا چوب درختی رو که بالای جا لباسی گذاشته بودن بردارم ...
اما دستم نمیرسید ...
کلافه هرچی انگشتمو کش دادم نمیرسید ...
دوباره سعی کردم و از پشت سرم دستشو بالا اورد ...
امین از پشـ..ـت سرم دستشو بالا اورد ...
بازوش کنار صورتم بود و چوب رختوی رو برمیداشت ...عطرش بهم میخورد و دلم رو چنـ..ـگ میزدن ..
من اون امین و بوسیده بودم ...
من احمق اونو بوسیده بودم ...
چفدر حس بدی بود چقدر حس تلخی بود ...
اون چطور ساکت بود اون نامزد کرده بود بهش تبریک گفتن ...
روحیه شاد اذر رو مگه میشد دید و نفهمید ...
همونطور پشتم بود و اروم گفت: میخوای بری بیرون هوا بخور ی؟
اینجا مرتب شد ...
_ نه ...
_ من باید برم ...اگه کمکی نمیخوای ...
رد شدم به سمت میزم میرفتم و به درب اشاره کردم تا بره ...
پشت میز نشستم ...
فاکتورهاوجمع میزدم ...
سوییچ رو برمیداشت ...روبروی میزم ایستاده بود ...
سرمو بلند نکردم و گفت : روز قشنگی بود ...امروز رو هیچ وقت فراموش نمیکنم ...
سرمو حتی بلند نکردم اون اشک رو میدید تو چشم هام ...
بیرون که رفت ...
سرمو بالا گرفتم ...تمام صورتم خـ..ـیس بود ...