۲ ماهه بلاکم
بخدا هرکاری کردم بشه دوماه باهام بود جوری عاشقم کرد خدامیدونه بعد دوماه یهو رفتگفت ازدواجی نیستم
۶ ماه رفت برگشت من تو این ۶ ماه هربلایی بود سرم اومد نمیدونستم باخودمچیکارکنم هروقت یادم میاد چه کارایی کردم میخام بمیرم رفتم روانپزشک اونهمه قرص میخوردم
صورتمو مثل پلنگا کردم رفتم تو رابطه با دو نفر رابطه جن..برقرار کردم(بکارت داشتم)بچه ها پاک دیونه شدم من توبمو کردم ولی اشکال نداره حق دارین هرچی بهم بگین
بعد ۶ ماه برگشت بازم قبولش کردم گفت اگه از گذشتت نگی حتی ازدواجم کنیم طلاقت میدم احساس کردم بایدصادق باشم وای چ ازارایی بهم داد یع روز میگفت هرزه یه روز میگفت جند..
یه روز گریه میکرد میگقت عاشقتم نمیتونم برم ولی با همچین انسانی نمیتونم
خلاصه موندحیلی تلاش کردما خیلیییی بخدا از بیمارستان برمیگشتم(ماماهستم) نمیخابیدم که اون زنگ زد بیدار باشم بهش امید بدم بهم رسیدنمون بخدا تو کل این ۶ ماهیی که باهم بودیم نخابیدم فقط گریه کردم تلاش کردم
باهم بودیم بکارتم از دس رفت
گفتم نیای خاستگاری به همه میگم
خیلی میخاستمش..اومد خاستگاری
هر صب از خاب پا میشد یه چیزی میگفت یه روز میگفت نکنه بی ابروم کنی یه شب میگفت من نمیخام شاغل باشی یه روز میگفت میخام زنی باشی همه بگن افرین با این زن گرفتنت جوری باش کد بانو باشی تو همه مهمونیا همروقبول کردم گفت نههههه خدا میدونه چجوری میشی وای میترسم
تضمین میکنی زنگیمو؟اصن میای رو اخلاقی که من میگم؟ اونچیزی ک من میگم؟
یه شب میگفت محدود میشی پیش من
اینا همه تویه هفته بعد خاستگاری اتفاق افتاد
میگفتم فلان لباس برای عروسی میگفت نهه هزینه ندارمو
بازم کنار میومدم تا اینکه برای نشون کردن فقط پدرش اومد مادرش و خاهراش حتی زنگ نزن با اینکه خیلی دوسم داشتن
تا اینکه یه شب دعوامون شد منم دیگه زدم به سیم اخر اونهمه گلایه و شکایتو حرف گفتم(بی احترامی نکردن)
گفتم اصن سطح تفکرو تحصیلاتمونیکینیس هر روز یه چیز میگیمیترسمو محدود میشمو مگه من چی کم دارم یه دختر بی نهایت زیبا توکل شهر به اسمم رسیده کسی به خوشکلیم نیس شاید باور نکنین من تو شهرستان زندگی میکنم وواقعا اینو مردم میگن گفتم از یه خونواده به شدت سرشناس و پولدار همه خاهر برادرو دومادام دکتر و پرستار وماما خودمم ماما هستم) گفتم چیکم دارم چرا بجای اینکه ازینکه منوداری خوشحال باشی منو کم میبینی احساس میکنی افتخار به اینه من حجاب رعایت کنم تو مهمونیاتون کدبانو باشم تورو سربلند کنم بقیه بگن زن یعنی این
یعنی خصوصیات دیگمبه چشم نمیاد؟ بازم من نگفتم که نمیکنم..ولی دیگه متنفرم ازینکارات اصن من نمیام تویه ساختمون با پدر مادرو خاهرت( بچه ها فقط عصبی بودم وگرنه بخدا دوسش داشتم و بهش قول دادممیامتویه ساختمون باهاشون)گفتم من نمیخام مث خاهرت باشم که میگی تا سر کوچه نرفته تاحالا چون بیوه هست حق همه چیو ازش گرفتی من میخاماونمباخودمببرم بیرون مگه زندانیه
میگه نه حتی خاهری که ازدواج کرده اونم با اجازه من بیرونمیره.از لج و ناراحتی گفتم اصن من مثل شماها سنتی نیستم من بروزم
گفتم دیگه جدا شیم گریه کرد نارحت شدکه نرو منم گفتم چن ساعت بعد اروممیشم جوابشو ندادم شب خاستم بهش پیام بدم که بیا همه چیو خوب کنیم دیدم پیام داده دیگه نمیخامت و رفت برای همیشه حیلی از طریق دوستامو دوستاش بهش التماس کردم گفت نمیخامت دیگهچرا لحظه اخر همه چی از کنترلم خارج شد و اخرش برای من نشد