شوهرم و دخترم که توو همون تصادف فوت شده بودن،توو اون مدت باهاشون بودم . مامانمو دیدم که وقتی نوزاد بودم و فوت شده بود و من هیچوقت ندیده بودمش.
گریه های بابامو میدیدم..پسرم کوچیک بود بیتابی میکرد بخاطر شیر مادر گریه میکرد آروم نمیشد می دیدمش. سخته گفتنش برام.. میرفتم کنارش آروم میشد..
یه وقتایی که شرایط جسیم تغییر میکرد دورم شلوغ میشد،دکتر و پرستار زیاد بود کنارم.جیغ میزدم همه جا سیاه میشد.ی سیاه چاله مزخرف و ترسناک،که میرفت به سمت بالا.،فقط شوهرمو میدیدم ک محکم بغلم کرده.. انقد میرفتم بالا ک هیجی دیده نمیشد همه جا تاریک ظلمات.. فقط گرمای تن و عطر تن شوهرمو حس میکردم.. بعد جوری پرت میشدم سمت زمین که قلبم ایست میکرد دوباره ضربانش برمیگشت.. خیلی چیزای دیگه..
نفسم بند میاد الان از گفتنش
وقتی با شوهرم و بچم بودم،مثل پروانه بودم سبک.. زندگی واقعی بود.. تا وقتی که جسمم یه تغییری درش ایجاد میشد