اول بگم که این قضیه برای خیلی سال پیشه.
قضیه اینطوریه که عمه من برای دانشگاه رفتن میره یه شهر دیگه. بعد از قضا یه روز که عموم برای یه کار اداری رفته همون شهر عمه م رو با یه پسر و خواهر پسره میبینه ( پسره از فامیلای نسبتا دورشون بوده ولی خب میشناسه ش) که کار خاصی هم نمیکردن رفته بودن تفریح ولی عموی من خیلی عصبی میشه و عمه م رو همونجا برمیداره میاره شهر خودشون و تهدید میکنه که باید با همون پسره ازدواج کنه تا خونوادشون بدنام نشن.