با دوستام قرار گذاشتیم دریاچه
بابام گفت خودم میبرمت
قراره از هشت بریم تا یازده
بعد الان سرکار بودم اومد دنبالم
گفتم راستی امشب میبریم دیگه
میگه نه کار دارم😐
آخه قبلش بهش گفته بودم اگر کار داری بگم نمیام
گفت نه خیالت راحت و فلان
گفتم خب من الان چکار کنم قول دادم بدقولی نمیکنم گفته باشم
یکم صداشو برد بالا که نه اصلا نمیخواد بری🤦🏻♀️
مامانمم گفت به ی بهونه ای به دوستات بگو نمیتونم بیام
آخه چ بهونه ای
راه هم طولانیه
نمیتونم اعتماد کنم با اسنپ برم🥺