میخام داستان خودمو بزارم حدود دو سال و خورده ایی هس ک ازدواج کردم خب شوهرم واقعا آدم خوبیه خیلی مهربونه بعد ما تصمیم گرفتیم پایین خونه مادرشوهرم زندگی کنیم خب راستش رابطه منو مادرشوهرم باهم خوله باهم خوبیم الان ی مدتی هست بخاطر شرایطمون ببخشید نمیتونم بگم بچه ها داشتم میگفتم بخاطر شرایط رفتیم آمل برا زندگی مادرشوهرم بدون مشورت ما رفت اونجا خونه بخره ک منو یه خاهرشورام ک تازه طلاق گرفته یعنی منو شوهرم و مادرشوهرم و یدونه خواهرشورام بریم آمل تو ی خونه زندگی کنیم بعد ساعت ۱۰ صبح کارامونو کردیم بریم روبه آمل آقا ساعت ۷ ونیم رسیدیم تازه امل وقتی رفتیم تو خونه خونه خیلی کثیف و شلوغ بود اثاث هامون اونجا ریخته بود بعد خواهرشوهرام رفتن همون دقیقه ک رسیدیم خونه رو رفتن مثلا تمیز کنن منم خسته راه بودم شوهرم گفت بریم تو اتاق خودمون استراحت کنیم آقا رفتیم یهو مادرشوهرم تو اتاقم اومد میگفت جرا نمیای پیش ما مگ قهر کردی گفتم ن بخدا فقط خستم آقا صبح شد خواهرشوهرام کارای خونه رو کرده بودن وبعد همشون باهام قهر کرده بودن منم گفتم شما ۴ نفر بودین معطل من بودید چخبرتونه چرا اینجوری میکنید آقا بعدش یه جنگ حسابی شد چقدر مادرشوهرم و دختراش ی فوش هایی بهم میدادن تحمت زدن ناحق زدن منم دلم شکست نفرینشون کردم خواهرشوهرامو بعد چند وقت دیدم آخه ماشین شاستی خریده منم نفرینش کردم گفتم خدا ازت نگذره ک ناحق گفتی ماشینش خراب شد ۲۰ ملیون خرجش شد