من یه مشکل خیلی بزرگی برام پیش اومد ده روز پیش کار ب جاهای باریک کشید خیلی اوضاعم بد بود.شوهرم میخواست طلاقم بده بجای اینکه قدر دانم باشه بپام بیفته و معذرت خواهی کنه ک بهم سختی داده لیاقتم رو ندونست و..
.
میخوام بگم چرا هرروز اوضاعم بدتر از دیروز میشه شوهرم دلسرد تر میشه.
با وجود تمام خوبیایی ک میکنم.چرا منو نمیبینه.چرا متنفر تر میشه.
شوهرم ۲ ساله با همکارش ک مطلقه هست کار میکنن رفیق شدن میرفتن مشروب میخوردن.
گفتم تواینجوری نبودی.
گفت نخورم نمیشه بالاخره همه میخورن منم باید میخوردم.
جمع مردونست خب گفتم اشکال نداره.
.اینم بگم همکارش همیشه صبح ها میومد دم در خونه دنبالش ک ببرتش سرکار.اینجوری رفیق شدن.
یبار با چشمام دیدم ک داره میره سرکار زن توماشین نشسته.
گفت زن نیست اشتباه دیدی.
بعد دیدم همکارش اینو رسونده خونه و شوهرم و یه زن پشت ماشین نشسته آن..گفتممگه سرکار نرفته بودی
یهو اومدی خونه.
تودلم خیلی شک کردم .
تا اینکه
بعد از یکسال نیم دوستی ب همکارش
قبل عید تا الان ۹ ماه میگذره. .
ک همون دوستش همون همکارش .
زنی رو همراه خودش .پیش خودش نگه میدشت. ک بچه داشت و شوهرش زندان بود..
شوهرم هم میرفت همراه دوستش و من همش گیر میدادم. میگفتم دوست ندارم بری مشروب بخوری.
نمیدونستم اون زن همراهشون.
یبار اتفاقی یه روز بارونی. ستایی.
با ماشین اومدن دم در خونه مادر شوهرم .دیدم زن نشسته.گفتم کیه پشت ماشین کنارش نشستی؟
برا اینکه شک نکنم.
گفت بیا میخوایم بریم شهرک خونه همکارم.
گفتم بچه داره این زنه کیه.
گفت زنشه
گفتم همکارت ک بچه نداشت زن نداشت.
رفتیم خونشون زنه تاپ شلوارک پوشید لخت شد.
زنه خیلی راحت یود با دوتا مرد نامحرم.
تودلم گفتم از قبل همدیگه رو میشناسی انگار ک انقدر راحتن.
.ب شوهرم غذا دادن.
یهو شوهرم گفت یجوری شدم انگار توغذا چیزی ریختن.
تااینکه الان مادرم رفت استخاره گرفت .مستقیم بهش گفتن به دامادت خورد دادن. یه زن مطلقه یا کسی ک در شرف جدا شدن با مردش هست. از طریق همکار یا دوستت
و تمام خصوصیات و همه چیو درست گفت ..