میدونه وضعیت مالیمون خیلی اوکی نیست شاید سالی یه لباس به زور بخریم ،کمدشو باز کرده کلی لباس نو داشت بهم نشون داد شاید از یه لباس بافت سه تا رنگش رو داشت ،بیست سی دست لباس نو فقط پاییزی داشت همه رو تک تک آورد گفت بیا ببین چقدر لباس نو دارم ،دو دقیقه پیشش داشت میگفت دارم از مریضی میمیرم و الم بلم