بزن باران درين بستر که همراهِ تو می بارم
ميانِ عقل و احساسم زلالِ اشک می کارم
❤❤❤❤❤
بزن باران به رگ برگِ صدای خيسِ احساسم
بدونِ چتر می خواهم کنارت گام بردارم
❤❤❤❤❤
برقصان با ترنّم اشک را در قابِ چشمانم
که دردی از غمِ دوری درونِ سينه ام دارم
❤❤❤❤❤
نمی خواهد ببيند عقل ، پابندِ کسی هستم
دلم زورش نمی چربد نشسته پشتِ افکارم
❤❤❤❤❤
نمی دانم کجای کار می لنگد ... پريشانم
برای گفتگو با عقل خود تا صبح بيدارم
❤❤❤❤❤
بیا باران بزن آهسته تر بر عشق ِبی جانم
که جای سنگ ، قلبم را کمی دلتنگ پندارم
❤❤❤❤❤
شدم عاقل ترين عاشق ، ندانستی که ناچارم
درين بارانِ بی پايان به سوگِ عشق ... می بارم
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤