من ٣٠ سالم یک خواهر وبرادر دارم بعد ازدواح خواهرم پدرم و مادرم خیلی بینمون فرق گذاشتن من وخواهرم با هم جاری میشدیم که بزرگترین اشتباه این بود من خیلی مخالفت کردم با ازدواجشون ولی در نهایت من بد شدم وبهم گفتن حسود از اونموقع کرم ریختن مادرم شروع شد وبد منو پیش بابام میگفت تا اینکه خواهرم ازدواج کرد بعد اون بد منو همش پیش مادرشوهرم تعریف میکردن که خداروشکر مادرشوهرم اهمیت نمیداد بابام برای خواهرم خونه خرید در حالی که من مستاجر بودم دلم خیلی شکست برادرشوهرم مریض شد به مادرشوهرم گفتن اینا روی حسادت دعا و جادو کردن که مادرشوهرم گفته بود بچه من اهلش نیست بعد اون کلی دعوا درست شد ما تا الان که ٩ سال میگذره گاهی باهاشون رفت وامد داریم گاهی نه الان دو ساله ندیدمشون چون دوباره گفتن که شوهرم جادو کرده برامون دیگه قطع رابطه کردم خواهرم خونه اولش و به باد داد ودوباره بابام براش خونه خرید در حالی که من هنوز مستاجرم ایا و نوشتم که پدرو مادرها بین بچه هاتون فرق نزارید من خیلی از بی مهری عذاب میکشم کاش هیچی نمیداشتن ولی محبت داشتن
دو جین کار سرم ریخته...اول باید خورشید را به آسمان سوزن کنمو بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد، سپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند ...و آنقدر با گل ها حرف بزنم تا به یاد آورند روزی زیبا بوده اند ...بعد از تو این دنیا یک دنیا کار داردتا دوباره دنیا شود
امروز خیلی دلم گرفت وقتی شنیدم دارن میرن هر موقع هر کار کردن به همه گفتن من نفهمم حتی موقعی که برای برادرم خواستگاری رفتن من بعدد سه ماه فهمیدم اونم از بقیه