من چند سال پیش وقتی 16 سالم بود پسر خالمو دوست داشتم بعدش بینمون یک رابطه ای عاشقانهای پیش گرفت و تا 23 .24 سالگیه من ادامه داشت 23 سالگیم که اومدن خواستگاری پدرم اون پسرو به هیچ وجه قبول نکرد که نکرد گفت از این مرد زندگی ساخته نمیشه و اینا چون اون زمان پسر خاله ام تفکراتش و اینا بروز بود
پدرم تو همون سال ها اجبارم کرد با پسر رفیقش اذدواج کنم که مشهدی بودنو من کوررد من این آقا رو دوست نداشتم خوب بودا از هر نظر خوب بود ولی من دوستش نداشتم بعد ها که گذشت بازم نتونسم به پذیرمش ما از نظر فرهنگی و اعتقادی باهم دیگه فرق داشتم حالا چه که اون تلاش کرد مثل من باشه ولی خب دخالت های بی جای خانواده اش ووو
میخواستم جدا بشم چند سال پیش ولی خب پدرم گفت اگر جدا بشی دیگ این سمت ها پیدات نشه و کلی حرف دیگه منم نرفتم دیگه الان 3 سال میگذره و من تا حدودی تونستم خودمو بالا بکشم
پارسال هم بچه دار شدم که بیشتر دست و پامو بست
ولی الان همسرم گفت عشق اجباری نمیشه و بعد از اینک مهاجرت کردیم طلاق میگیریم و پسرمو بهم میده
حالا خاله ام که مامان همون کسی که عاشقش بودم باشه تنها کسیه که از خانواده ام برام مونده و این چند سال که مامانم باهام حرف نزد وسراغی نگرفت همه ای اینا رو برام جبران کرد
و پیش خودم مشهده امروز اومده بود پیشم حرفش این بود برو با خانواده ات خداحافظی کن و اینا منم به هیچوجه حرفشو قبول نکردم گفتم که منو برای عروسی دادشم هم دعوت نکردن برم خداحافظی اونا اصلا فراموش کردن دختری همدارن
بعد حرف شد و اینا گفت که شروین (پسرش) هنوزم دوست داره اونجا که رفتی برو پیشش شاید قسمت بوده شما تهش بهم برسید
راستش از این حرفش ناراحت شدم .و جوابشو دادم به نظرتون بد کردم
آخه من هنوز متأهلمو پسرش هم کاملا از من تنفر گرفته وخب اصلا دلم نمیخواست گذشته رو یاد آوری کنه بد کردم اینجوری گفتم آخه تنها کسی بود که این چند سال به معنای واقعی برام مادری کرد