خانواده شوهر یک جور اذیت میکنن. امشبم خونه مامانم اینا نشسته بودیم ابجیم شروع کرد اولش به خنده منم میخندیدم که .....وای یادش بخیر. مهمان میآمد من فقط پذیرایی میکردم تو نمیکردی هرکی ام میآمد تو نمیامدی چون تو باهمه مشکل داشتی...دیگه ناراحت شدم بهش گفتم چی میگی . رفتم تو خودم . ابجیم کوچیکتره . حالا جالبه این ابجیم احساسی نیست من و دوستام میگن تو خیلی مهربونی . دیگه شوهرشم میخندید اره بلد نیست کار کنه و فلان وبهمان. .... خیلی دلم گرفت نگا توروخدا هرکار میکنه تعریف میکنه من اصلا بلد نیستم تعریف کنم کارمو انجام میدم میگم لازم نیست کسی بفهمه . یک مدته همش الکی از دستم ناراحت میشن من انجام نمیدم کاری حرفی اشتباهی ولی گردن من میتوفته