#اعتماد ۱۹۰
دستشو توی دستم گرفتم و گفتم
_خدا را شکر که همه چیز خیلی سریع تموم شد روزهای سختی بود که طولانی میگذشتند اما بالاخره زندگی ما به حالت عادی و طبیعی خودش برگشت
نفس عمیقی کشیدم
_ میخوای ثبت نام کنی کلاس خاصی؟
سرشو به چپ و راست تکون داد
_نه همینجوری بهتره توی خونه احساس امنیت بیشتری دارم تا بیرون
تا وقتی که ساعت مشاوره ستاره برسه با هم حرف زدیم نزدیکای ساعت ۳ بود که هر دو حاضر شدیم و به قصد جلسه مشاوره از خونه بیرون زدیم.
ستاره استرس زیادی داشت و هر چقدر تلاش میکردم جوری آرومش کنم بینتیجه بود، به مرکز مشاوره رسیدیم بعد از هماهنگی با منشی و ۱۰ دقیقه انتظار بالاخره وارد اتاق خانم مشاوره شدیم به قدری برخوردش قشنگ و صمیمی بود که چند دقیقه اول ستاره تمام استرسش به کلی از بین رفت و آروم نشست
_ چه کمکی از دست من بر میاد؟
_ نمیدونم باید از کجا براتون بگم
با آرامش زیادی گفت
_از هر جایی که دوست دارید برام تعریف کنید
منم شروع به تعریف کردم از همه چیز براش گفتم از امیر نظری که چه جوری وارد خونمون شد و از پدر ستاره و نادیده گرفتن خانوادهاش تا الان که ستاره پیدا شده با دقت به حرفام گوش داد و چیزهایی رو روی کاغذ مینوشت
_ اینایی که شما دارید برای من میگید موضوع خیلی خاص و حساسیه
_ بله متاسفانه همه این اتفاقات هم سر ما اومده
ادامه دارد