2821
2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67077 بازدید | 580 پست

#اعتماد ۱۸۹


بوسه ای روی گونه‌اش گذاشتم و گفتم

_ من از همه بیشتر خوشحالم که برگشتی پیشمون و تبدیل شدیم به ی خانواده عادی منتها پدرت خیلی تغییر کرده دیگه مثل قبل نیست واقعا عوض شده و هر کاری که بتونه می‌کنه تا اشتباهات سابقش رو جبران کنه 


چیزی نگفت از وقتی که برگشته خیلی کم حرف شده و همش در حال فکر کردنه دیگه ستاره سابقی نیستش که پرشور و شر بود و شیطنت می‌کرد آروم به بازوش زدم و گفتم 


_خانم محترم به چی داری فکر می‌کنی؟

 ی دفعه پرید و گفت 

_هیچی مامان حالم خوبه 

_مامانی تو فکر نرو هر چیزی که هست و ذهنتو مشغول می‌کنه به من بگو بزار ذهنت تخلیه بشه و راحت بشی اینکه مدام بهشون فکر کنی باعث میشه برات خیلی بزرگ بشن و سخت‌تر باهاشون کنار میای 

_مامان خواهش می‌کنم انقدر نگران من نباش من حالم خوبه و هیچ چیزی هم قرار نیست بشه، به خدا داری فقط خودتو نگران می‌کنی من خوبم هیچیمم نیست اینکه یکم تو فکر میرم همش از خودم میپرسم چی شد که ایت اشتباهو کردم و اصلاً چرا ی دفعه اونجوری شد انگار یکی کبریت گرفت زیر خانوادمون

حق با ستاره بود یک دفعه تمام زندگیمون زیر و رو شده بود 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

#اعتماد ۱۹۰


دستشو توی دستم گرفتم و گفتم 

_خدا را شکر که همه چیز خیلی سریع تموم شد روزهای سختی بود که طولانی می‌گذشتند اما بالاخره زندگی ما به حالت عادی و طبیعی خودش برگشت

نفس عمیقی کشیدم

_ می‌خوای ثبت نام کنی کلاس خاصی؟

 سرشو به چپ و راست تکون داد 

_نه همینجوری بهتره توی خونه احساس امنیت بیشتری دارم تا بیرون

 تا وقتی که ساعت مشاوره ستاره برسه با هم حرف زدیم نزدیکای ساعت ۳ بود که هر دو حاضر شدیم و به قصد جلسه مشاوره از خونه بیرون زدیم.

ستاره استرس زیادی داشت و هر چقدر تلاش می‌کردم جوری آرومش کنم بی‌نتیجه بود، به مرکز مشاوره رسیدیم بعد از هماهنگی با منشی و ۱۰ دقیقه انتظار بالاخره وارد اتاق خانم مشاوره شدیم به قدری برخوردش قشنگ و صمیمی بود که چند دقیقه اول ستاره تمام استرسش به کلی از بین رفت و آروم نشست

_ چه کمکی از دست من بر میاد؟ 

_ نمی‌دونم باید از کجا براتون بگم

 با آرامش زیادی گفت 

_از هر جایی که دوست دارید برام تعریف کنید 

منم شروع به تعریف کردم از همه چیز براش گفتم از امیر نظری که چه جوری وارد خونمون شد و از پدر ستاره و نادیده گرفتن خانواده‌اش تا الان که ستاره پیدا شده با دقت به حرفام گوش داد و چیزهایی رو روی کاغذ می‌نوشت

_ اینایی که شما دارید برای من می‌گید موضوع خیلی خاص و حساسیه

_ بله متاسفانه همه این اتفاقات هم سر ما اومده

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۹۱


_من اونجوری که فکر می‌کنم ستاره جان باید مدتی رو بیاد پیش من تا درمان بشه و زمان زیادی لازمه تا با این مسائل کنار بیاد اما چیزی که الان از شما می‌خوام به عنوان مادرش اینه که در کنارش باشی جوری که احساس امنیت و آرامشش از بین نره ستاره باید هر روز بره حمام چون که آب باعث آرامش آدم میشه خواهش دیگه ای که ازتون دارم ستاره توی خونه نباشه مدام ببریدش پارک یا جاهای مختلف توی خونه نشستن باعث میشه که آدم توی فکر فرو بره دیگه چه برسه به اینکه شرایط خاصی هم داشته باشی پیشنهاد من اینه که ستاره بره کلاس هنری برای اینکه آرامشش برگرده.

 به تمام حرفهاش گوش دادم به ستاره گفتم 

_ببین باید از خونه بیای بیرون خانم دکترم داره میگه 

ستاره سرشو تکون داد مشاوره

_ به من گفت اگر میشه منو با ستاره جان تنها بزارید تا یکم با همدیگه آشنا بشیم و صحبت کنیم

 به خواسته مشاوره عمل کردم و از اتاق خارج شدم توی سالن انتظار نشستم و خودمو با گوشیم سرگرم کردم تا ستازه خارج شد چشم های اشکیش بهم خبر میدادن که حسابی گریه کرده بهم گفت

_ می‌خواد تو بری اتاق 

وارد اتاق شدم خانم مشاوره بهم گفت

_ دخترتون آسیب روحی خیلی بدی دیده انقدر که حتی از آسیب جسمیشم بدتره از حرف‌های ستاره متوجه شدم که کمبود محبت داره و این بیشتر از سمت پدرشه پیشنهاد من اینه که فعلاً تمرکزتون رو بذارید روی محبت کردن به دخترتون تمام کارهایی که گفتم رو مو به مو انجام بدین و حتماً بیاید پیش من

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
#اعتماد ۱۹۱ _من اونجوری که فکر می‌کنم ستاره جان باید مدتی رو بیاد پیش من تا درمان بشه و زمان زی ...

پارت امروز و نمیزاری

یا مهدی🙏🌹🇮🇷ایران حسین تاابد پیروز است🇮🇷

#اعتماد ۱۹۲


_بله چشم همه کار میکنیم 

_با منشی هماهنگ کنید برای هفته دیگه و توی این ی هفته ستاره رو زیر نظر بگیرید اگر رفتار غیر معقولی از خودش نشون داد حتما وقتی اومدید بهم بگید 

_بله حتما 

خداحافظی کردم و از اتاقش خارج شدم خیلی دلم میخواست بپرسم با مشاوره چه حرفی زدن اما جلوی خودمو گرفتم ممکنه ستاره فکر کنه قصد کنترلشو دارم سوار ماشین شدیم و با حمید تماس گرفتم 

_جانم 

_سلام عزیزم ما پیش مشاوره بودیم الانم داریم برمیگردیم 

_باشه ببخشید من نیومدم باید حداقل ی زنگ میزدم و خبر میگرفتم اما خیلی درگیر کارم شدم اینجا ی مشکل بزرگ به وجود اومد شب میام حرف میزنیم

_باشه عزیزم منتظرم بیای تا حرف بزنیم  

خداحافظی کردیم و ماشین رو به حرکت در اوردم ستاره بی هیچ حرفی به بیرون خیره بود با اینکه دلم میخواد حرف بزنیم اما نمیخوام تمرکزش بهم بخوره

به خونه رسیدیم هنوز داخل ماشین بودیم که لب زدم 

_پیاده نشو بریم بچرخیم دوس داری؟ دور دور کنیم؟ 

_اره دلم نمیخواد بریم خونه عین قفس میمونه 

سر ماشینو کج کردم و راه افتادیم تا زمانی که حمید زنگ بزنه بهم و بپرسه کجاییم خونه نرفتم

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۹۳


مقابل خونه ایستادم و با حمید جدی روبرو شدم 

_از بعد ازظهر کجایید؟ 

_ما رفتیم دور زدیم چون ستاره خونه رو دوس نداشت و گفت عین قفسه براش

وقتی دلیل خونه نرفتن رو بهش گفتم یک دفعه فروکش کرد

_خوب کردید نرفتید حتما حوصله ش سر میره بیاید بریم خونه

هر سه وارد خونه شدیم با لبخند به حمید گفتم 

_خانم مشاور گفت ستاره باید بره کلاس هنری و هر روز دوش بگیره خیلی حرفها زد همه شم خوب بود گفت هفته دیگه هم باید باز بریم پیشش 

_چه خوب، حتما کلاس ثبت نام کنید این مشاوره خیلی خوبه ها هر کاری میگه مو به مو انجام بدید

حمید رو کرد به ستاره 

_مامان خسته س بیا یکم غذا اماده کنیم 

مطمئنم اینجوری میگه که ستاره جای کز کردن و گوشه گیر شدن ی کاری بکنه 

صدای شوخی و خنده های حمید و ستاره از اشپزخونه میومد و من لذت میبردم 


فردای همون روز ستاره س کلاس هنری ثبت نام کرد که ارامش اعصاب زیادی لازم داشت توی این یک هفته که تمام حرفهای مشاوره رو مو به مو اجرا کردیم

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۹۴


واقعاً تاثیر زیادی توی روحیه ستاره گذاشته بود و دخترم بیشتر از اون چیزی که فکر می‌کردم حالش داشت رو به بهبودی می‌رفت 

حمید مدام می‌رفت آگاهی و پیگیری می‌کرد که ببینه قضیه پرونده امیر چی شده از بیرون وارد خونه شد و بهش گفتم

_ چه خبر؟

_ هیچی رفتم آگاهی میگن باید بیای توی جلسه دادگاه و درخواستتون رو اونجا بگید

 پرسشی نگاهش کردم 

_چه درخواستی؟

_ اگه می‌خوای رضایت بدیم من به خاطر تو کوتاه میام و رضایت میدم اگرم تقاضای مجازات داریم باید بریم توی دادگاه و حضور داشته باشیم

 چشم‌هام گرد شد لب زدم

_ بله که تقاضای مجازات داریم من درخواست اشد مجازات دارم این همه بلا سر خودمونو دخترمون آورد یادت نره نشسته بودی سر قبر زار می‌زدی و فکر می‌کردی دخترمون توش خوابیده حالا بریم رضایت بدیم؟

 لبخند رضایت بخشی زد 

_فقط می‌خواستم واکنشتو ببینم تو اگه بخوای رضایت بدی هم من نمی‌ذارم به قول خودت کم بلا سرمون نیومده هنوزم که هنوزه هیچ کدوممون حالمون خوب نیست فقط داریم نقش بازی می‌کنیم که که همدیگرو راضی نگه داریم ستاره کجاست؟

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۹۵


_ گذاشتمش آموزشگاه ی ساعت دیگه باید برم بیارمش چطور؟

_ نگرانشم سر موقع برو می‌ترسم بلایی سر بچه بیاد

_چیزی نمیشه خودشم می‌ترسه هیچ کاری نمی‌کنه خیالت راحت

 روی مبل نشست رو بهم لبخند دلنشینی زد 

_هنوزم مثل اوایل ازدواجمون زیبایی 

از حرفش خیلی خوشم اومد 

_واقعاً راستشو میگی؟

_ آره عزیزم هنوزم همون جذابیت‌ها و لطافت‌هایی که داشتی رو داری تا حالا به این فکر کردی که بازم بچه‌دار بشیم؟

 ابروهام بالا پرید 

_نگو که الان هوس کردی بازم بابا بشی

 به پشت مبل تکیه داد 

_چرا که نه قرار نیست چون ستاره بزرگ شده ما خودمونو از پدر و مادر شدن محروم کنیم تازه ی دونه بچه‌ام خیلی کمه

 تکخندی زدم 

_ داری سر به سرم میزاری خودم می‌دونم

_ نه دارم کاملاً جدی باهات حرف می‌زنم به پیشنهادم فکر کن داشتن چند تا بچه دیگه خیلی قشنگ‌تره تا اینکه تک فرزند باشیم اینجوری ستارم خوشحال‌تره

_حمید جان من سنم رفته بالا ممکنه خطرناک باشه 

_با دکتر حرف میزنیم 

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۹۶


مشخص بود که توی تصمیمش جدیه و قصد کوتاه اومدن نداره فکرم رو بیان کردم و گفتم

_ انگار خیلی جدی هستی؟

_ آره چرا نباشم مردم بچه‌دار نمی‌شن میگن پول نداریم از پس مخارجش بر نمیایم ما مشکل مالی نداریم به راحتی میتونیم چندتا بیاریم 

_فقط پول نیستش که گلم 

_اتفاقا فقط پوله سر ماجرای ستاره متوجه شدم که ما از اولم اشتباه کردیم بازم بچه‌دار نشدیم اگه بچه‌هامون دو سه تا بودن تا این حد احساس تنهایی و خلا نمی‌کردیم جلوی ضررم از هرجا بگیری منفعته درسته که خیلی وقت گذشته ما هم بچه‌دار می‌شیم تک فرزندی اصلاً چیز جذابی نیستش که بخوایم بهش افتخارم بکنیم

 بحث کردن با حمید بی فایده‌ترین کار بود وقتی که تصمیم می‌گرفت کاریو انجام بده باید انجام می‌داد

_ میشه فعلاً بیخیال این بحث بچه بشی من واقعاً الان آمادگیشو ندارم

_ نه عزیزم نمیشه به قول خودت همین الانم دیر شده و سنت رفته بالا دیگه هرچی بیشتر از اینم بخواد دیرتر بشه فکر نمی‌کنم اتفاقات جالبی بیفته خیلی سریع باید اقدام کنیم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۹۷


>باشه اقدام می‌کنیم فعلاً برو دنبال ستاره اون خیلی ترسو شده دیر بری حالش بد میشه 

_خب تو هم لباس بپوش با هم بریم تو راهم می‌تونیم بیشتر راجع به این موضوع صحبت کنیم

_ وای حمید اصلاً کوتاه نمیایا اگه ستاره بفهمه چی؟ چه جوری به اون بگیم چیکار می‌خوایم بکنیم

_ اولاً که ما زن و شوهریم و داریم برای زندگی خودمون تصمیم می‌گیریم مگه ستاره بزرگتر ماست که بخوایم راضیش کنیم بچه‌دار بشیم چرا ی چیزایی میگه آدم هنگ کنه آب سر بالا میره ؟ دنیا وارونه شده؟

 از کنارش بلند شدم و به اتاق رفتم چند دقیقه‌ای کشید تا لباسامو عوض کنم کمی بعد مقابلش ایستادم و گفتم 

_تو رو خدا انقدر اذیت نکن پاشو بریم درمورد بچه حالا بعداً ی صحبت‌هایی با همدیگه می‌کنیم ولی الان فقط می‌خوام ستاره رو برگردونیم

_باشه ولی من کوتاه بیا نیستما

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792