#اعتماد ۱۷۳
از اتاق خارج شدیم و با وجود اینکه مردم هل میدادند ولی به هر شکلی که بود همونجا ایستادیم نگرانی و استرس توی صورت هر دومون موج میزد اما چارهای نبود و باید تحمل میکردیم تا زمانی که صدامون کنند مامور مسئول پرونده ما که اسمش قاسمی بود از اتاقش خارج شد و به سمت دیگهای رفت همه دنبالش میرفتن و سعی میکردن ازش چیزی بپرسن.
رو کردم به زنی که کنارم ایستاده بود و پرسیدم
_شما چرا اینجایید؟
ناراحت بهم گفت
_والا چند ماهه که دخترمو دزدیدن اوایل یه معلم میومد خونه باهاش ریاضی کار کنه دلم خوش بود که معلم خانمه و هیچ اتفاقی برای دخترم نمیافته اما ی دفعه دخترم از خونه فرار کرد رفت
_ الان اومدین اینجا چون پیداش کردن یا چی شده؟
سرشو بالا پایین کرد ناراحت گفت
_ بهمون زنگ زدن گفتن بیایم اینجا اونا رو دستگیر کردن و دختر ما رو هم پیدا کردن منم اومدم اینجا ببینم چی میشه و باید چیکار کنم، شما چرا اومدید؟
با مکث زیادی نگاهش کردم و گفتم
_ دختر منم معلم زبانش اغفالش کرد و فرار کردن اول بهمون گفتن فوت کرده ی جسد سوخته م بهمون دادن دفنش کردیم بعد بهمون گفتن که اشتباه شده و دخترمون ممکنه زنده باشه حتماً همه رو با هم پیدا کردن مارم صدا کردن اینجا که اگه دخترمون بینشون بود بهمون بگن
ادامه دارد