2821
2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67079 بازدید | 580 پست

#اعتماد ۱۷۲


رو بهم گفت 

_خیلی سریع لباساتو بپوش بریم دیگه حالا یا زنده یا مرده بالاخره تکلیفمون مشخص میشه

 به حرفش عمل کردم و خیلی سریع حاضر شدم و دوتایی راه افتادیم توی مسیر تمام وجودم پر بود از استرس و تنش که چه اتفاقی قراره بیفته بالاخره رسیدیم حمید ماشینو پاک کرد و دوتایی وارد شدیم برخلاف تصورم که همیشه آگاهی تقریباً خلوت بود و آدم زیادی اونجا نبود اما امروز خیلی شلوغ بود و آدمای زیادی وایساده بودن حضور همین آدم‌ها نوید دستگیری امیر و همکاراش رو بهم می‌داد. 

حمید پر از استرس نگاهم کرد دلم می‌خواست آرومش کنم اما خودمم نیاز داشتم که یکی دلداریم بده به سمت اتاق افسری که کار ستاره رو پیگیری میکرد رفتیم هجوم جمعیت انقدر زیاد بود که به زور خودمون رو به اونجا رسوندیم با دیدن ما رو بهمون گفت 

_شما همین جا وایسید تا کارای پروندتونو انجام بدم و با هم صحبت کنیم

 ازش پرسیدم 

_اینجا چه خبره اصلاً چرا ما رو خواستید که بیایم؟ 

 خیلی خونسرد بهم گفت 

_اگر چند لحظه صبر کنید همه چیز رو حل می‌کنیم و دیگه نیازی نیست این همه سوال براتون به وجود بیاد فقط باید صبر کنید تا صداتون کنیم همین

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۷۳


از اتاق خارج شدیم و با وجود اینکه مردم هل می‌دادند ولی به هر شکلی که بود همونجا ایستادیم نگرانی و استرس توی صورت هر دومون موج می‌زد اما چاره‌ای نبود و باید تحمل می‌کردیم تا زمانی که صدامون کنند مامور مسئول پرونده ما که اسمش قاسمی بود از اتاقش خارج شد و به سمت دیگه‌ای رفت همه دنبالش می‌رفتن و سعی می‌کردن ازش چیزی بپرسن.

 رو کردم به زنی که کنارم ایستاده بود و پرسیدم 

_شما چرا اینجایید؟

 ناراحت بهم گفت 

_والا چند ماهه که دخترمو دزدیدن اوایل یه معلم میومد خونه باهاش ریاضی کار کنه دلم خوش بود که معلم خانمه و هیچ اتفاقی برای دخترم نمی‌افته اما ی دفعه دخترم از خونه فرار کرد رفت

_ الان اومدین اینجا چون پیداش کردن یا چی شده؟ 

 سرشو بالا پایین کرد ناراحت گفت

_ بهمون زنگ زدن گفتن بیایم اینجا اونا رو دستگیر کردن و دختر ما رو هم پیدا کردن منم اومدم اینجا ببینم چی میشه و باید چیکار کنم، شما چرا اومدید؟ 

با مکث زیادی نگاهش کردم و گفتم

_ دختر منم معلم زبانش اغفالش کرد و فرار کردن اول بهمون گفتن فوت کرده ی جسد سوخته م بهمون دادن دفنش کردیم بعد بهمون گفتن که اشتباه شده و دخترمون ممکنه زنده باشه حتماً همه رو با هم پیدا کردن مارم صدا کردن اینجا که اگه دخترمون بینشون بود بهمون بگن 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

خب بچه ها همینطور که میدونین مادربزرگ پدرم فوت شده بودن و چند روزی خونمون شلوغ بود و همینطور کانال نمیدونم چرا بالا نمیومد اما الان رفتم و دیدم کانال باز شد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
خب بچه ها همینطور که میدونین مادربزرگ پدرم فوت شده بودن و چند روزی خونمون شلوغ بود و همینطور کانال ن ...

تسلیت میگم، بهشت جایگاهش باشه

یا مهدی🙏🌹🇮🇷ایران حسین تاابد پیروز است🇮🇷

خب بچه ها همینطور که میدونین مادربزرگ پدرم فوت شده بودن و چند روزی خونمون شلوغ بود و همینطور کانال ن ...

اسی بهت تسلیت میگم. باز هر وقت گذاشتی منو لایک کن

وقتی متوجه احمق بودن طرف مقابلم میشم دیگه باهاش همکلام نمیشم،چون یسری هاشون توهم بسیار بدی به اسم "توهم دانستن" دارن 
#اعتماد ۱۷۳ از اتاق خارج شدیم و با وجود اینکه مردم هل می‌دادند ولی به هر شکلی که بود همونجا ایست ...

تسلیت میگم، لطفا اومدی لایک کن ممنون

بچه ای به مادرش گفت اگر بهشت حق توست، چرا در دستانت نیست؟ چرا زیر پایت قرار دارد؟ مادرش پاسخ داد دلبندم من بهشت را بر زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم. الهی چشم همه منتظرا رو به دیدن فرزند روشن کن.

#اعتماد ۱۷۴ 

اون خانم با ناراحتی و دلسوزی نگاهم کرد انگار اونم متوجه بلاهای بدی که سرم اومده بود شد لبخندی زد و گفت

_ حتماً دخترت اینجاست نگران نباش انشالله که بچه‌های هر دومون پیدا بشن و با دل خوش از این در بریم بیرون 

زمزمه کردم

_ امیدوارم که همینطور بشه خیلی دلم می‌خواد دوباره دخترمو توی بغلم بگیرم و با تمام وجودم فشارش بدم 

میون جمعیت اسم من و حمید را بلند خوندن و ازمون خواستن که به ی اتاق بریم به حرفشون عمل کردیم و وقتی که وارد اتاق شدیم دیدم ی مامور پشت میز نشسته و مقابلش ی دختر با مانتو و شال مشکی نشسته با اولین نگاه میشد تشخیص داد که این دختر از پرسنل آگاهی نیست و آوردنش اینجا میخواستم بپرسم جرمش چیه که بتونم کمکش کنم اما ی صدا ی حس از درون بهم گفت این ستاره است نفسام به شماره افتاد و اشک توی چشمام حلقه زد نمی‌تونستم باور کنم هر چقدر تلاش می‌کردم که ی قدم بردارم برام غیر ممکن بود مغزم با تمام قدرت به پاهام فرمان حرکت می‌داد اما پاهام به زمین چسبیده بودن با صدایی که به زور از ته گلوم خارج می‌شد آروم گفتم 

_ستاره 

ی دفعه چرخید و با هم چشم تو چشم شدیم اون لحظه بغضم ترکید نتونستم روی پاهام وایسم و همونجا نشستم به سمتم اومد و بغلم کرد از شدت خوشحالی نمی‌دونستم گریه کنم بخندم یا حتی جیغ بزنم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۷۵


فقط متوجه شدم که منو ستاره هر دو توی حصار دست‌های حمید هستیم مامورایی که اونجا بودن تلاش می‌کردن آروممون کنن اما نمی‌تونستن ی نفر لیوان آب قندی مقابلم گرفت و به زور خوردم ستاره رو کمی از خودم فاصله دادم و خوب نگاهش کردم خیلی لاغر و ضعیف شده بود رنگ به روش نمونده بود اما زنده بود همین که دخترم زنده بود برام ی دنیا ارزش داشت دوباره توی بغلم گرفتمش محکم به خودم فشردمش به محض اینکه ی لحظه از خودم جداش کردم تا دوباره نگاهش کنم حمید بغلش کرد تازه متوجه اطرافم شدم دور تا دورمون شده بود پر از مامورایی که با چشمهای اشکی نگاهمون می‌کردن کم کم تونستیم خودمون رو ی مقدار جمع و جور کنیم آقای قاسمی سمتمون اومد و بهمون تبریک گفت کلی ازش تشکر کردیم واقعاً نمی‌دونستم چه کلمه یا حرفی می‌تونه تشکرات منو به اون نشون بده و ثابت کنه اما تا جایی که می‌تونستم ازش تشکر کردم از چشم‌های اشکیش مشخص بود که اونم با دیدن ما گریه کرده بهم گفت

_ ما خیلی با شما کار داریم منتها انقدر الان این لحظه احساسی شد و شرایط روحی شما نشون میده که الان آمادگی انجام کارای مارو ندارید ی چند تا کاغذ بازی‌ و امضا داریم اینا رو که انجام بدین می‌تونید دختر خانومتونو ببرید خونه ولی خواهش می‌کنم تو اولین فرصتی که تونستید یا خودتون یا همسرتون بیاین اینجا برای تکمیل پرونده و پیگیری قضایی

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

گلم اومدی لایک لطفا

بچه ای به مادرش گفت اگر بهشت حق توست، چرا در دستانت نیست؟ چرا زیر پایت قرار دارد؟ مادرش پاسخ داد دلبندم من بهشت را بر زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم. الهی چشم همه منتظرا رو به دیدن فرزند روشن کن.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792