سلام من ۳۵ ساله هستم حدود یک ساله که حال روحی خوبی ندارم. حسرت گذشته و روزای از دست رفته ی عمرم و به هیچ جا نرسیدنم از یک طرف رهام نمیکنه بیماری ام از طرف دیگه عذابم میده
مشکل اصلی من وسواس فکری شدید هست.وسواسم هم به این صورته که وقتی میرم تو خیابون ناخودآگاه افکار منفی میان تو ذهنم.این افکارم هجوم میارن به مغزم به این صورت که دائم دارم تو ذهنم میگم نکنه نزدیک اون پسر تو خیابون بشم و حرف زشتی بزنم یا نکنه کار زشتی تو خیابون انجام بدم.اونقدر ذهنم اون لحظه شلوغ میشه که مغزم قفل میکنه و میگم نکنه هجوم افکار باعث شده باشن من در واقعیت اون کار زشت رو کرده باشم ولی چون خودم ذهنم شلوغ و درگیر بوده نفهمیده باشم و آبروم رفته باشه