کلا از وقتی اومد خاستگاری فقط گفت ندارم ندارم
بعد پدرم ی چند طبقه دارن ی طبقه هاشو داد گفت بیاین اینجا بشینین چون شوهرم خونه نداشت
بعد هرکی بعد عروسی میومد خونه ما اروم ب مادرشوهرم میگفت اونقدر ک میگفتی کوچیکه کوچیک نیس خونع من قشنگ میفهمیدم
یعنی رفته همه جا پر کرده خونش کوچیکه
ی روزم میخاس فامیلاشا بیاره زنگ زد گفت ی ۳۰ نفرن ینی جاشون میشه گفتم اره گفت بهشون گفتم اگه جاتون نشد وایسین من خیلی ناراحت شدم
حالا انگار خودش تو کاخ زنذگی میکنه
میخام دعوتش کنم چون این حرفا رو زده اعصابم خورد میشه میگم ولش کن