ساعت ۱۰ بود فکر کنم کاملا خواب بودم ی لحظه حس کردم یه چیزی داره ازم جدا میشه اول از سرم و بالا تنم انگار روحم روی تخت نشسته بود قشنگ حس میکردم یه چیزی جدا شده از بدنم ی لحظه چشامو باز کردم سرم ب شدت گیج میرفت هیچ چیز و نمیتونستم تشخیص بدم فقط برای چند ثانیه ای فقط ی تصویر تار از همه چی جلو چشمم بود کسی تجربه کرده این حالو؟ داشتم میمردم؟
به تاریخ عضویتم نگاه نکنید بنده از قدیمیای سایتم 😎 دیگه نام کاربری به ذهنم نرسید به شخصیت موردعلاقم تو هری پاتر پناه بردم 😂 قبول دارم پروفایل و نام کاربریم اصلا خانمانه نیست ولی به بزرگی خودتون ببخشید😂💕👻
دست در دست تو دادیم و جهان شکل گرفت،حرکت کرد زمین بعد زمان شکل گرفت ،مژه ات تیر کجی بود برای پرتاب،چون که ابروی تو خم گشت کمان شکل گرفت ،همه انگار که ناخواسته لبخند زدند ،نامت آن لحظه که در بین دهان شکل گرفت،حفره ای بود پر از خون وسط سینه من ،مهرت افتاد به قلبم ضربان شکل گرفت ،تا که سلمان وسط ظهر پس از نام نبی ،اشهد ان علی گفت اذان شکل گرفت ،مثل خونی که در رگ های بدن جریان داشت شیعه گی نیز پس از این جریان شکل گرفت 😍😍برای حاجت روا شدنم یه صلوات میفرستی