این روزا که نه این ماه ها حسای عحیبی دارم همش دلم.میخواد گریه کنم حس میکنم حس نه واقعا هیچکس درکم.نمیکنه هیچکاری نمیتونم بکنم از اینکه سنم داره میره بالا نارحتم همش به این فکر میکنم چرا من باید اینجا باشم چرا نباید به آرزوهام.میرسیدم چرا باید اینقدر مشکلات سر راه ما باشه همش دلداری.میدم بقیه رو ولی هیچ دلداری خودم اروم.نمیکنه دلم میخواد یه اتفاق خیلی خوبی تو زندگیمون بیفته حتی اگر مشکلات خانووادمم حل بشه ین حسای لعنتی کمتر میشه و با خیال راحت سر رو بالش.میذارم
دلم میخواست کار خوبی داشتم میتونستم گسترشش بدم.پول دربیارم به همه کمک کنم به خودمم کمک کنم
حالم خیلی بده نمیدونم.چمه واقعا فقط میدونم دلم.میخواد تنها باشم برم یجایی خیلی دور فقط راه برم راه برم راه برم ولی یادم.میاد من.یه دختر کوچولو دارم از همچی.میترسم کاش به آرامش.میرسیدم
از ادمهای اطرافم دلگیرم هرکدومشون به نوعی دلمو میشکونن قضاوتم.میکنن نمیدونم به کجا پناه ببرم دلم میخاد از همشون دور بشم وقتی خودم میبینم و وقضاوتهای ناجواننردانه اونارو دلم میخاد برا امیشه بندازمشون پشت سرم و برم حیف که بخاطر همسرم نمیتونم حیف حیف
کاش خدا به خانواده ام.سلامتی و عزت و ثروت بده که.من از جهت اونا فکرم راحت باشه بعدش برم یجای دور خیلی باشهیا اصلا با خانوادم.بریم یجای دور از این ادمهای منفی باف روانی که همش مسخره میکنن قضاوت میکنن نقشه میچینن اسیب میزنن
دعا کنید نجات.پیدا کنیم از این ادمها از این.مشکلات مالی لعنتیییییییییییی لعنت بهتون لعنت لعنت لعنت لعنت لعنت