سلام شبتون بخیر ،من بعد یک سال عقد تازه دو سه روزه اومدم سر زندگیم
یه مادرشوهر دارم زن خوب و مهربونیه خیر خواه و شاد خونه هامون چند تا خونه فاصله اس
ی برادر شوهر دارم
پدر شوهرم سیزده ساله که مرده
شوهرم سی و سع سالشه
امشب داشتیم وسیله میچیدیم یهو شوهرم برگشت گفت اخر شب ی سر بریم پیش مامانم اینا ی چایی بخوریم برگردیم
من گفتم نه
ناراحت شد ازم
اومدیم بیرون دور بزنیم
گفت من دلم پرواز گرفته بود مامانمو ببینم تو نزاشتی
البته با حالت مظلوم و با ناز بچگانه گفت
ن خشن
من چکار کنم با این طرض فکرش
چطور برخورد کنم
خواهرانه راهنماییم کنید لطفا