من گاهی میشینم به این که بقیه چه فکر راجع بهم میکنن
چطوری بهم نکاه میکنن، میکنم.
و قبلا خیلی اذییت میشدم ولی الان کمتر شده ولی همچنان این فکرا هستند همراهم
چون چنتا فامیل خیلی سم داریم
یکیشون انقد خونوادگی فضولن و شهری زندگی میککنن که من دوست دارم در آینده اونجا برم دانشگاه
یعنی فضول .از اینا که میشنن کلی حرف در میارن برات
میری خونشون ابروتو میبرن
از اونور چونتو گذشته خوبی کردن در حقت نمیدونی چطوری برخورد کنی که نمک نشناس نباشی
من قبلا از فکر کردن به اون شهر میترسیدم
ولی الان نه
اون شهر ساختن رویاهای منه
چطوری این ادمارو تو ذهنم خیلی کوچیک کنم و بی ارزش شن؟