یه دختر و پسر بودن عاشق هم بودن ولی دختر بخاطر مسائل مالی فکر کنم حالا باباش مریض بود پول میخواست مجبور شد با یه مرد پولدار ازدواج کنه مرد هم روانی بود
یعنی قبلا یه زن داشته اونو تو اتاق حبس میکرده حتی اتاق و لباس زنشم هنوز تو خونه مونده
بعد یادمه اون پسره که دختره عاشقش بود خیلی پسر خوبی بود و همچنان بعد ازدواج دختره عاشق هم موندن و یه ویژیگی که پسره داشت این بود که اتفاقایی که قرار بیوفته ناخوداگاه تو ذهنش میومد
انگار که یکی بهش وحی میکنه اون اتفاقو
هر کاریی میکنم اسمش یادم نمیاد