اشفتگی باعث میشه نتونم زندگی رو بچرخونم و گلیم خودمو از آب بکشم بیرون. نه کار راضیم میکنه نه زندگی شخصی و خانوادگی. دنیا مثل سراب شده. هیچ دستاورد قشنگ و خوبی تا الان نداشتم. خیلی احساس ضعف دارم و نمیتونم مسایل رو تجزیه تحلیل کنم و بدونم دور و برم چه اتفاقاتی میفته. کجا ایستادم . دیدین آدم گم میشه تو خیابون و هی برمیگرده سر جای اولش؟منم بدون نقشه و برنامه دارم زندگی میکنم و روزها از پشت هم میرن و یهو آدم میبینه یا همون جای قبلیه ده سال بیست سال پیشه یا حتی عقبتر یا نهایتا چند قدم کوچیک رفته جلوتر . و متوجه میشه که تمام این سالها دور خودش میچرخیده و فکر میکرده که این تلاش هاش و رنجهاش روزی به ثمر میشینه. من همون باغبانی ام که درختهاش میوه نداده