پدرم مرد خوبیه نه خسیسه نه هیچی
چشم پاکه و مذهبیه
اما یه چیز هست اونم اینه ما کلا در فامیلامون یه جور بیماری روانیه که در هر خانواده ای یکی از بچه هاش اینشکله به خدا از خودم حرف در نمیارمچوتن همه فهمیدند این بیماری رو اینکه صب تا شب فقط تو خودشونن و یک کلمه به خدا قسم یک کلمه با خانوادشون حرف نمیزنند.
مادرم که کلا بیخیال سده.
اما من موندم به خدا اخه پدر من فقط میره سرکار و میره بازار خرید میکنه.
برادرم هجده سالشه اصلا باهاش حرف نمیزنه فقط مثل راننده تاکسی اگر کاری داریم و میخوایم جایی بریم ما رو میرسونه.
برادرم به شدت خجالتی منم خجالتی ام. اما اقلا نمیاد به بچه هاش چیزی یاد بده معاشرت یاد بده.
به خدا اگر من مثلا بخام شهر دیگه برم اصلا نمیپرسه چرا میری اونجا چکارا میخای بکنسی و ... فقط منو میرسونه اونجا البته فقط میگه چرا میری منم اگر دروغ هم بگم متوجه نمیشه چون ادم سردیه.
کارت پولش رو برداری بری خرج کنی اصلا نمیگه چرا کارتم رو بردی اگه بگی فلان وسیله خریدم اصن مهم نیست براش.
اصلا حرف نمیزنه مثلا کانال تلویزیون رو یهو عوض کنی وسط یه برنامه مهم اصلا نمیگه چرا عوض کردی؟؟!
خواهرم قبلا مریض بود دیابت داشت کلیه هاش مشکل پیدا کرده بود اصلا تا وقتی مامانم نمیگفت بریم دکتر بریم فلان دکتر اصلا حرف نمیزنه .انگار نه انگار
سی و هفت ساله میره سرکار فرهنگیه همش تمدید میکنه و دوباره میره سرکار ولی به خدا هیچی نمیخره با پولس ماشینموم مال پونزده سال پیشه حاضر نبود عوض کنه.
لباساش ده سال یکبار میخره.کت شلوار که اصلا نداره.لباس که باهاش سرکار میره با همون بازار میره با همون عروسی میره
موبایلش مال داداشمه وقتی داداشم موبایل جدید خرید اینو برد واسه خودش.