بچه ها من شهر دور ازدواج کردم و یه بچه دارم ۴ ساله ازدواج کردم و این مشگلو چهار ساله دارم تاپیکامم کلا راجب اینه
مادرشوهرم هر سال بهار میره شهرستان اونجا خونه دارن و تا پاییز میمونه
تو این مدت وقتی بیاد تهران کلا نمیرن خونشون میاد میمونه خونه ی ما
یه برادرشوهر مجردم دارم که تو اون خونه میمونه
بارها دعوا کردیم با شوهرم بارها حتی پیش مادرشوهرم دعوا کردیم بهش گفتم من راحت نیستم برید بمونید خونه ی خودتون ولی شاید اونبار رفته ولی باز سری بعد اومده
اصلا وقتی میاد منو حساب نمیکنه لباساشو میزاره تو کمدمون واسه خودش یدفعه میبنم تو حمومه میبینم لباسشویی رو روشن کرده
هیچ کاری ام نمیکنه
غذا ام نزازم واسش مهم نیست
بخدا مریضم کرده همش استرس دارم
شوهرمم هیچ وقت چیزی نگفته از برادرمجردش و باباش بشدت میترسه
الان دوهفتس خونه ماست
یه هفته پدرشوهرم بود الان اون رفته این مونده
نه کم محلی روش اثر داره نه هیچی
میخام برم قهر خونه بابام