دیشب همراه خریداش قرار بود خیارشور وتخم مرغم بخره
رسید خونه پلاستیکا رو گشت گفت عههه نمیدوونم خریدم یا نخریدم و تومسیر چندتا نان باگت به دوستش داده زنگ زده ب دوستش گف توپلاستیکی ک بهت دادم تخم مرغ وخیارشور نمونده دوستشم گفت نه
بعد شوهرم گفت اصلا فکرکنم نخریدم ویادم رفته بود
گفتم پس اگ نخریدی چطور توپلاستیکا دنبالش میگشتی میگفت فراموش کردم فک کردم خریدم
ازسرکارم خسته برگشته بود
واین جریان شوهرم ومنی که همیشه شکاک و بدبینم🤔😂