عصر بود و خنکای نسیمی وزین
صدای خش خش برگ های نارنجی
هوای ابری و غروب پر از وهم خورشید
عابران سر در گریبان در عبور از خیابان سرد
آن طرف آوای کلاغ های سیه پوش از میان
شاخه های خشکیده ی بید مجنون
رعد و برق عصیانگر در آسمان لاجوردی
ترس و وحشت کودکان مانده در خیابان
ریزش قطره های بی جان باران بر سر رهگذران
هیاهوی مردم بی چتر و سر درگم و حیران
آن سو خداوند در میان ابرهای تیره و گریان
نگاهش بر حال مردمیست کز بارش رحمت بی پایان
در خروش و ناله از ماندن زیر باران
نا سپاسی های مداوم و توامان
گویی که خداوند غصه اش میگیرد
کاش یک ذره شود شکر گذار تر باشیم
تا هیزم آتش نا مهربانی گر نگیرد
تا جهان اندکی رنگ سعادت را ببیند