2789

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

جشم ک باز کردم ب دنیا عزیزکرده بودم عزیز خانواده ی ۸نفری ۵تا داداش من تک دختراز همون بچگی عزیز بزرگ شدم وفوق العاده شخصیت مهربون وساده ای داشتم اینو بارها از بقیه شنیده بودم ک چقدر مهربونی 
رابطه ام با بابام در حد دوتا رفیق بود پایه تموم دیوونه بازی هام بود
تو مدرسه بارها شنیدم ک فقط میگفتن خوشبحالت چ رابطه ای خوب با بابات داری
ولی مامانم از اول فقط میخواست کار خونه اشپزی یادم بده هیچ علاقه ای ب اینا نداشتم وفقط با زور مامانم انجانشون میدادم داداشمم رابطمون معمولی بود کوچیک خونه بودم عزیزدوردونه
یک روز از همین روزا ک افکار پوسیده مامانم باعث ، طنابی شد کا باهاش رفتم ت چاه از مدرسه بیرونم کردن فقط ۱۲سالم بود
مامانم هر روز تکرار میکرد تو بزرگ شدی تو ب سن بلوغ رسیدی دیگ مدرسه برات جای خوبی نیس ک پذیرفتم 
از مدرسه بیرون شدم
بیرون شدنم همانا شروع خاستگارا
  

قد بلند هیکلی داشتم ک باعث شده بود قیافه ام واندامم ب ۱۷یا۱۸ساله ها بخوره واینکه زیادی هم ب خودم میرسیدم بی تاثیر نبود از اطدافیانم زیاد شنیده بودم ک خوشکلم این کلمه بارها بارها از زبون همه شنیده بودم

نگاه پسرهای جوون روم هم کم نبود به خودم مغرور شده بودم وفکر میکردم برای یک شروع زندگی فقط خوشکلی کافیه مامانم ک هر کاری رو ب اجبار میخواست بهم یاد بده از زیرش در میرفتم باخودم میگفتم حالا عروس شدم یاد میگیرم تا اینکه پای اولین خاستگار باز شد خونمون پسره دوست داداشم بود منو چند باری دیدع بود خانواده ها امدن خواستن با پسره حرف بزنیم موقع حرف زدن فقط یک چیز فهمیدم اون زن نمیخواست کلفت برا مادرش میخواست از هر ۱۰کلمه اش ۹تاش مامانش بود ک تنهاس باید باهاش زندگی کنیم بعد بریم سر زندگی خودمون هیجی نداشت هیچی این حرفها ب بابام ک گفتم یک کلمه گفت ن خوشحال شدم اصلا دلم نمیخواست شوهر کنم

تا اینکع بعد چند وقت خاله ام برادرشوهرشو معرفی کرد جالب چیه اینه ما تمومم خاندان اونا میشناختیم

میدونستیم اخه شوهر خاله امون ک دیده بودیم انگار بابام جادوی چرب زبونی شد قبول ورد اینقدرم تو گوشم خوندن ک قبول کردم 

سنی نداشتم آخه تحت تاثیر دیگران قبول کردم وشد شروع زندگی ما ۱۰سال تفاوت سنی داشتیم اوایل خیلی خوب بود ب قدری بهم محبت میکرد خوشبخت ترین بودم هنوز ۱۰روز از عقدمون نگدشته بود ک انواع کادو برام گرفتا بود خیلی دوسم داشت کم کم بهش وابسته شدم تا اینکع اولین دعوتی شروع شد مامانش منو دعوت کرد اونجا ک رفتم تازه اون سیل زیاد از جمعیت برا اولین بار دیدم یک ایل دعوت بودن🤣

من خانواده شوهر خاله ام فقط شوهر خاله ام میشناختم تمون حتی این داداشش هم ندیده بودم ۳تا داداش بودن ۵تا ابجی شوهر من با داداشش دوقلو بود شوهر خاله ام داداش بزرگه بود

قل نامزدمم قبل من عقد کردن بودن ولی نامزد اون از من سنش بیشتر بود

بازم اونجا شروع کردن از قیافه ام تعریف کردن من غرق لذت شده بودم نامزدمم با تحسین نگاه میکرد اون موقع احساس کردم عمیقا خوشحالم و چ خوب ازدواج کردم اون روز بعرظهرش مامانم اینا رفتن نامزدم با اصرار منو نگه داشت من موندم رفتبم بیرون یک دور بزنیم واولین دعوای زندگیمون کردیم همین ک بیرون شدیم شروع کرد چرا روسریت اینقدر عقبه چرا زیاد ارایش کردی ندیدی بقیع جطوری بهت نگاه میکردن بحثمون بالا گرفت کوتاه نیامدم خیلیی یهویی محکم زد تو گوشم شوکه شدم بود اولین بارم بود سیلی خوردم بعد جند ثانیه ک ب خودم امدم اشکام جاری شدانگار تازه ب خودش بیاد

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز