میدونستیم اخه شوهر خاله امون ک دیده بودیم انگار بابام جادوی چرب زبونی شد قبول ورد اینقدرم تو گوشم خوندن ک قبول کردم
سنی نداشتم آخه تحت تاثیر دیگران قبول کردم وشد شروع زندگی ما ۱۰سال تفاوت سنی داشتیم اوایل خیلی خوب بود ب قدری بهم محبت میکرد خوشبخت ترین بودم هنوز ۱۰روز از عقدمون نگدشته بود ک انواع کادو برام گرفتا بود خیلی دوسم داشت کم کم بهش وابسته شدم تا اینکع اولین دعوتی شروع شد مامانش منو دعوت کرد اونجا ک رفتم تازه اون سیل زیاد از جمعیت برا اولین بار دیدم یک ایل دعوت بودن🤣
من خانواده شوهر خاله ام فقط شوهر خاله ام میشناختم تمون حتی این داداشش هم ندیده بودم ۳تا داداش بودن ۵تا ابجی شوهر من با داداشش دوقلو بود شوهر خاله ام داداش بزرگه بود
قل نامزدمم قبل من عقد کردن بودن ولی نامزد اون از من سنش بیشتر بود
بازم اونجا شروع کردن از قیافه ام تعریف کردن من غرق لذت شده بودم نامزدمم با تحسین نگاه میکرد اون موقع احساس کردم عمیقا خوشحالم و چ خوب ازدواج کردم اون روز بعرظهرش مامانم اینا رفتن نامزدم با اصرار منو نگه داشت من موندم رفتبم بیرون یک دور بزنیم واولین دعوای زندگیمون کردیم همین ک بیرون شدیم شروع کرد چرا روسریت اینقدر عقبه چرا زیاد ارایش کردی ندیدی بقیع جطوری بهت نگاه میکردن بحثمون بالا گرفت کوتاه نیامدم خیلیی یهویی محکم زد تو گوشم شوکه شدم بود اولین بارم بود سیلی خوردم بعد جند ثانیه ک ب خودم امدم اشکام جاری شدانگار تازه ب خودش بیاد