تقریبا سه ساله که ازدواج کردم(سنتی)….همسرم و خونوادش وقتی اومدن خواستگاری خیلی ادمای خوب و با موقعیت عالی ب نظر میرسیدن…همسرم گفت ک مغازه داره خونه داره ماشین داره…بعد عقد معلوم شد که همه چی برا باباش بوده و این در اصل نوکریه باباشو میکنه و یه پول تو جیبی میگیره ازش در حدی که اموراتش بگذره؛تو این سه سال پدرم دراومد تا بهش بفهمونم قدر پولشو بدونه و برای خودش کار کنه؛بزور مجبورش کردم با وام ماشین بخره؛اونم خرید و دوماه بعد تقدیم باباش کرد🙂سه ساله یه شغل ثابت نداشته و همش از این شاخه ب اون شاخه میپره سره هرکاری میره غر میزنه و به یه بهونه ای دیگه نمیره سره اون کار
از اول بهش گفته بودم ک میخوام درسمو ادامه بدم گفتن همه جوره حمایت میشی😏الان دانشگاه میرم باید سه ساعت کل روزم رو تو اتوبوس بگذرونم تا برم و بیام…هیچکدوم از پروژه هامو تحویل ندادم چون پول خرید لپتاپ حتی دست دوم رو ندارم…هربار بابت ناهار و شام اقا باید استرس بکشم انقد که حتی خوابیدنی ام با استرس میخوابم چون اگه ذره ای اینور اونور شه دادش میره به اسمون…تو حسرت همه چی موندم….همیشه بداخلاقه همیشه ناراضیه…با اینکه هیچی نداره اما زبونش خیلیییی درازه برام…پیش خودش فکر میکنه چون میزاره درس بخونم یه موقعیت اوکازیونی برام ایجاد کرده وهربار با این موضوع تهدیدم میکنه ک دیگه نمیزارم درس بخونی
میدونم شاید برا خیلیا مسخرس شاید بگین بشین خونه داریتو بکن اما برا منی ک آیندم رو یه خانوم تحصیل کرده ی فعال و موفق میدیدم این زندگی مثل شکنجه اس برام😭هر شب با خودم میگم چرااااااا؟
چرا باید اونموقع خام حرفای قشنگشون میشدم؟