من از آن دخترهایی بودم ک روزی نبود ک خواستگار نداشته باشم.
هررر روز خواستگار داشتم آنقدر ک بابام خسته شده بود.
آخرش ۲۳ سالگیم ی انتخاب اشتباهی داشتم و بعد ۳ سال و نیم طلاق گرفتم.
شوهرم بی نهااایت بد بود، طوری ک مشاورت میگفتن ب بدی این آدم تو طول سابقه کاریمون ندیدیم.
وقتی جدا شدم ۲۷ سالم بود و الان ۳۶ سالمه، دیگه چند ماه یبار و سالی یبار خواستگار ندارم.
آنها هم ک هستند همه سان بچه دارند ک من اصلا با بچه نمیخوام.
شرایط شان اصلا با معیارهای همخوانی ندارد.
وقتی ازدواج کردم لیسانس داشتم ولی بعد طلاقم فوق لیسانسم گرفتم.
خیلی دلم ب حال خودم میسوزه.
دیروز ی مخاطب ناشناس دو بار زنگم زده با خودم میگمنکنه ی خواستگار بوده زنگش زوم جواب نداد.
منی گ اینهمه موقعیت ازدواج داشتم باید ب این روز بیافتم.
علنا احساس میکنم دارم کم کم آرزوهامو گور میبرم.
آرزوی داشتن ی نی نی ناز.
من آرزوم داشتن بچه بود ولی....
الان ب هیچ کدوم آرزوهام نرسیدم.
جهازم تو زیر زمین خاله هامه.
خودم عمر و جونی ام و سلامتی رفت.
سلامتی خودم و خانواده ام.
من تو این ازدواج علناااا نابود شدم.
نااااابووووود....