تو دانشگاه همکلاس بودیم .خیلی صمیمی و نزدیک .
من عاشق علم و تحقیق و.. اینا بودم .
اون دوست داشت ازدواج کنه.
من ازدواج کردم و خانه دار شدم و بچه دار
اون چون موقعیت ازدواج براش پیش نمی اومد .درس خوند و دکترا گرفت و توی یک مرکز تحقیقاتی شروع به کار کرد .
یک روز اومد خونه ام دخترمو دید گفت من اگر این دختر رو داشتم تو زندگی دیگه هیچی نمیخواستم .
منم گفتم چی میگی تو داری تو آرزوهای من زندگی میکنی .
اینم بگم الان دوستم نزدیک ۴۳ سالشه .
نظرتون چیه ؟