امروز روز اول دانشگاه خودم بود.
قبل از هفت پاشدیم تا تغذیه محمد رو آماده کنیم ، و نزدیک ۷ خودش رو بیدار کردم تا لباس بپوشه ،سرویس بره، و آماده رفتن بشه.
قبلش هم دوش گرفته بودم.
برنج خیس کردم و مرغ رو از شب قبل گذاشته بودم بپزه.
همسرم برای من هم یه لقمه صبحانه درست کرده بود.
کلاسور و جامدادی و کمی خوراکی گذاشتم توی کوله ام و با پسرک ،
یک ربع به وقت ، حرکت کردیم دو تایی به سمت مدرسه.
۷و ۳۵ دقیقه مدرسه بودیم.
محمد سریع رفت داخل و من ایستادم با مادرها به صحبت.
تا دیروز فکر میکردم همه بچه هایی ک از مدرسه دولتی دور اول اومدن ، رو گذاشتن توی یه کلاس.
و بقیه که از مدرسه های دیگه اومدن ، توی کلاس پسرم هستند.
ولی اشتباه فکر میکردم.
چند تا از اون بچه ها هم توی این کلاس بودن، و از اتفاق شر و شیطون ترین هاش.
معلم اون کلاس هم بهتر بود به زعم من ، ولی چون احتمالا وسط سال ممکنه تغییر پیدا کنه بخاطر بازنشستگی، شاید بهتر شد که معلم پسرم نیستند.
در هر حال دیگه سپردم به خدا ، ان شاالله که بهترین ها برامون رقم بخوره.
بعد پیاده رفتم به سمت مترو، و از اونجا تا متروی نزدیک دانشگاه با یه خط عوض کردن رفتم.
با مترو تقریبا بین۴۵دقیقه تا ۱ ساعت طول میکشه.
بعد از خروج از مترو هم تقریبا ده دقیقه پیاده روی داره.
رسیدم دانشکده ، دم درب اسم و فامیل پرسیدن و یک برگه حالت برگه عبور و مرور دادن دستم.
من زودتر رسیده بودم ، رفتم سمت مهد کودک تا با مدیرش صحبت کنم.
از بیرون ب نظر کوچیک و معمولی میومد، ولی داخل بزرگ، تمیز و مرتب بود.
با مدیر صحبت کردم برای بردن دوقلو ها ، مدارکی که لازمه رو گفتن و شرایط و هزینه ها...
کپی شناسنامه کودک و مادر و پدر
یک قطعه عکس
جواب آزمایش انگل
تاییدیه ی درمانگاه دانشگاه
از ۷تا۲ هم رایگان.دو به بعد ساعتی ۲۰ تومن
صبحانه و ناهار و میان وعده هم میدن ، ک فقط پول مواد اولیه رو میگیرن.
اسم بچه ها رو نوشتم و شمارشون رو گرفتم و در نهایت به سمت ساختمون اصلی رفتم.
هنوز خیلی ها نیومده بودند.
یک عده هم جدید بودن و احتمالا تکمیل ظرفیت بودن و در حال گذراندن مراحلی ک ما چند ماه قبل گذرونده بودیم.
رفتم بالا ، توی یک کلاس چند نفر بودن ، یکی سال بالایی و یکی هم ورودی جدید از یک رشته.
وسایلم رو سپردم بهشون و رفتم سرویس بهداشتی.
بعد با هم رفتیم سالن اجتماعات.
البته من قبلش رفتم و کارت دانشجویی ام رو تحویل گرفتم.
بعد کمی نشستیم تا مراسم شروع شد.
قبلش بهمون پک هدیه دادن.یک تقویم و خودکار با آرم دانشکده.
بعد هم پک پذیرایی.
رئیس دانشکده و یک مهمان از وزارتخانه صحبت کردن.
یککلیپ پخش شد.
و یک تقدیر از دانشجوهای سالهای قبل.
دونفر از هم رشته ای هام رو میشناسم.روز مصاحبه با هم دوست شدیم.
توی سایت ، ۴ نفر اعلام شدیم.ک نفر چهار رو ما ندیدیم و نمیشناسیم.
دوستام دیر اومدن یکی وسط سخنرانی، یکی آخرش.
بعد از پایان سخنرانی ، هنگام خروج ، بهمون یک گلدون گل طبیعی دادن.
برنامه این بود که افراد با توجه به رنگ گلدون ، بایک نماینده از سال بالایی ها ، برن بازدید قسمت های مختلف دانشکده.
مثلا ما اول رفتیم قسمت پژوهش ، بعد نهاد ، بعد آموزش و کتابخانه و .....
این بازدید یک ساعت و نیم ب طول انجامید.
بعد با دوستام و گلدون به دست ، سه تایی اومدیم مترو ، و تا یه جایی با هم بودیم و از یه جایی به بعد جداشدیم.
دوقلو ها پیش همسرم بودن از صبح ،
و قرار بود همسرم ظهر بره دنبال محمد.
مونده بودیم توی اون ده دقیقه ، دوقلو ها رو چیکار کنیم.
من پیشنهاد دادم ببره اونا رو توی حیاط ، و بسپره به حاج خانم طبقه اول ک دلش بهشون باشه و بره و برگرده.
و بعدشم سه تا رو بذاره خونه و تا قبل از یک بره.
منم یکو نیم میرسم.
ب مربی علی هم گفته بودم ۲ بیاد.
ولی همسرم پیشنهاد داد ب مربی بگیم زودتر بیاد.
ب مربی گفتم ۱۲ بیاد.
و دوقلو ها رو با هم توی کلاس نگه داره، تا همسرم بره و محمد رو بیاره و بعد بره.
و بعدش بچه ها توی هال تی وی ببینن تا من برسم.علی هم سر کلاسش باشه.
من از مترو ک اومد بیرون ، جلوی سینما فوری برای یه چهارراه بالاتر تاکسی گرفتم و زود رسیدم سر کوچه.
و سر ساعت ۱۳ و ۳۹ دقیقه زنگ خونه رو زدم.
ده دقیقه دیر رسیده بودم.
وارد خونه شدم ، خونه ترکیده بود.
همسر صبحانه از بیرون گرفته بود ، و ظرف ها روی میز آشپزخونه.
کیف و وسایل محمد جلوی تی وی ولو بود و بسته تغذیه اش رو باز کرده بود تا بقیش و بخوره.
به محمد هم از طرف مدرسه یه کاکتوس کوچولو هدیه داده بودن.
سریع دست به کار شدم و وسایل روی زمین ریخته رو جمع کردم.
برنج رو گذاشتم بپزه.
سالاد درست کردم .و ظرفای کثیف رو شستم.
علی توی کلاس بود، آریو برای قسمت هایی خاصی از کلاس میرفت داخل.
محمد کارتن میدید از مدرسه میگفت و نگران مشق هاش بود.
ناهار خوردیم و محمد بجای نوشتن مشق ها مشغول شمع سازی شد ، با وسایلی که من از کلاس شمع سازی مسجد آورده بودم.و مدام دور گاز و ... رو کثیف میکرد و بوی سوختنی راه مینداخت.
آخر هم نرسید تمام مشق هاش رو تموم کنه ، دو ص کتاب غیر درسی خوند و خوابید..