ما دوتا دوستای خونوادگی داشتیم ک چندساله باهم دوست بودیم وخوب بودیم
و باهم همیشه میرفتیم بیرون وگردش وسفر
همکارای شوهرم بودن و الان هرکدوم رفتن یجای دیگه کارکنن اسم یکیشون خونواده محمدی دومی خونواده رضایی
خلاصه پریسال اقای رضایی ازشوهرم میخواست ک ضامنش بشه و اون دوست شوهرم وضع مالیش یطوری ورشکست شده بود شوهرم گفت میترسم ضامن بشم ونتونه قسطاشو بده و سوتفاهم پیش بیاد
خلاصه شوهرم خجالت میکشید نه بگه و هی میپیچوند و اخر سر شوهرم موند جواب تماسای اون دوستش و نده
هرچندمیدونم کارشوهرمم بد بود وبایدهمون اول نه میگفت ولی روش نشد نه بگه
خلاصه اقای رضایی ناراحت شد وقطع ارتباط کرد درحدی که فقط خانمش تو وات بعضی وقتاپیام میده
خلاصه این دوتا خونواده باهم رفیق شدن ودیگه سمت ما نیومدن
یعنی همش باهم میرفتن بیرون وغیره
شوهرمم یبار ماشینش خراب شده واقای محمدی و میبینه و شوهرم بهش میگه میتونی ماشینمو بکشی باماشینت اون میگه نه ومیره وحتی تماسی نمیگیره ک چیشد حرکت کردی ماشینت درست شد یانه
شوهرمم ناراحت میشه ومیگه حداقل یه زنگی میزد
و خلاصه الان اون دوتا خونواده باهم خیلی اوکی شدن ومارو تنهاگذاشتن از طرفی شوهرم اهل بیرون رفتن نیست وحتی جایی وبلدنیست و قبلنا بابرنامه های اونا میرفتیم بیرون وخوش میگذشت
الان هرچی میخوام دوباره ارتباطمونو اوکی کنم نمیشه
نمیدونم چطوری شوهرم ودوباره نزدیکشون کنم؟شوهرم دورشد ازشون واگه دوباره رفت وامد کنیم رابطه ها اوکی میشه ولی شوهرم میگه اونا وفا ندارن و...منم میگم خب هر آدمی خوبی وبدیای داره دیگه