دیشب درِ خونه مامان بزرگم بودم که یکی از شاگردهای چندسال پیشم رو دیدم
انگار از آشناهای همسایه ی مامان بزرگم هستن
بعد من رفتم کنارش باهاش دست دادم دیدم اصلا مثل قبل نیست یه جوری بود همش پلک میزد درحالیکه قبلا اینجوری نبود اصلا حرف نمیزد
از مدرسه اش پرسیدم گفت یه چندسال پیش مامانم بودم میرفتم مدرسه فلان یه چندسال پیش بابام بودم میرفتم مدرسه فلان
من متوجه حرفش نشدم
وقتی رفت همسایه مامان بزرگم اومد بهم گفت چندساله پدر و مادرش از هم جدا شدن و مامانش ازدواج مجدد کرده😔
اونقدر دلم برای شاگردم سوخت اصلا اون صورت معصومش از جلو چشمام نمیره
کاش پدر ومادر ها بدونن با طلاقشون چه بلایی سر بچه ها میارن😢بخدا گناه دارن