سلام
دیروز با شوهرم وقتی مادرش توی ماشین بودبحثمونشد کلی حرف بهمزد جلویمادرش بهم گفت بی پدرو مادر و ج...ده و هزارتا حرف دیگه دلم بدجور شکسته شدم مرده متحرک
ما قرار بود بریم مهمونی یه شهر دیگه باید ظهر حرکت میکردیم بهشوهذم گفتم تا میری به کارات میرسی چندجاکار داشت منم برم ارابشگاه وقتی اومد دنبالم مادرش باهاش بود اول کلی غرغر زد اول منم همش سکوت بودم دیدم نه کوتاه نمیاد دیگه منم گفتم جلوی کسی دهنتو ببند حرف دهنتو بفهم و شروع کرد حرفای زشتی زدن بهم مادرشم سکوت کرده بود حرف نمیزد خدا میدونه چقدر خوشحال بود