شب بابابزرگم دعوتمون کرده خونشون
واسه عموم ک فوت کرده سالگرد گرفته
میگه نمیریم
همیشه خونه فامیل من رفتنی ادا درمیاره اعصابمو خورد میکنه اخرم با دعوا میریم یه ساعت میشینه هی میگه پاشوپاشو خونه فامیل خودش بگم نه شر راه میندازن خانوادگی
خسته شدم دیکه از دستش