امروز شوهرم اومد خونه .من با خوشی باز کردم درو
رفت حموم اومد .دخترم رفت اینیستا شوهرم .ویس شو با برادرزاده ش زد .شوهرم با انرژی حرف زده بود و شاد و شنگول
من رفتم تو فکر
سر سفره هم سرسنگین بود .هی پرسید چی شده چی شده
گفتم چرا با همه با انرژی هستی به من میرسه خسته ای
اینو گفتم .شوهرم گفت عبوسی و ناراحتی همیشه آدم هم خسته میشه با دیدن قیافت و مغزت کوچکه .منم گفتم مغز تو بزرگه ؟گفت آره .در صورتی که من اصلا قبل ویس شنیدن ناراحت نبودم
من اومدم سفره رو جمع کردم .شوهرم اومد بغلم کرد که من دوست دارم تو رو همیشه شاد ببینم ...
اصلا هم قبول نکرد که خودش پیش ما همیشه خسته هست