کلامت فتنه انگیز است می دانم...که می دانی
نگو شور غزل هایت، نمی دانم... نمی دانی
تو افسون می کنی این جان و از جانان نمی پرسی
شراری می زنی بر دین و ایمانم...چه می دانی
منم افسونِ روی تو، منم مفتونِ موی تو
به عقل اینگونه کِی ماند نه بُرهانم...نه بُرهانی
چو اخگر، آتشت از دور جذاب است، می دانم
ببین با لمس احساست چه سوزانم ...چه سوزانی
چه می دزدی نگاهت را ز من معتاد چشمانت
که یادت می کِشد آهسته بنیانم...به ویرانی
تو می دانی منم بیمار و درمانم غزل هایت
نمی گویی،نمی گویی، ز درمانم...گریزانی