از آن شب که پیراهن تنت را باد دور آورد
مرا یعقوب نامیدند و این ویرانه را کنعان
وضو نگرفته حتی در خیالم دیدنت کفر است
برایم آیت پروردگاری ، قسم به همین قرآن
من اما آخرین سیگار اسیر دست دود آلود
تمامم، ول کن این ته مانده را آقای زندان بان
ببین جو گندم ام، یعنی کمی از فصل من مانده
زمستان گل کند مرده ام، شب یلدا مرا دریاب
عزیزم شاید شبی در نمازت یاد من افتادی
فقط حافظ شنیده ناله ای ک آمد از مهراب
