2777
2789
عنوان

یعقوب و کنعان

137 بازدید | 0 پست

از آن شب که پیراهن تنت را باد دور آورد
مرا یعقوب نامیدند و این ویرانه را کنعان

وضو نگرفته حتی در خیالم دیدنت کفر است
برایم آیت پروردگاری ، قسم به همین قرآن

من اما آخرین سیگار اسیر دست دود آلود
تمامم، ول کن این ته مانده را آقای زندان بان

ببین جو گندم ام، یعنی کمی از فصل من مانده
زمستان گل کند مرده ام، شب یلدا مرا دریاب

عزیزم شاید شبی در نمازت یاد من افتادی
فقط حافظ شنیده ناله ای ک آمد از مهراب

منم اون فرمانده که از بخت بد ، تو سپاه دشمنش عاشق شده !!!! اگه بجنگه که مدیون دله ، بره یه افسر نا لایق شده
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792